
نه خاص ام نه تابع مد.نه علاقه ای به شمع و پروانه و خرس و شکلات دارم و نه حرفایی که ازش قلب و گل بیاد بیرون.وحشی ام اما یه وحشی لوس.مثال نزدیکی که الان یادم میاد شاید فابیان تو Pulp Fiction ـه. توی رابطه من اون شکلی میشم.خنگ و لوس.وسط موقعیت های حساس من توو کوچه های علی چپ لی لی بازی میکنم.وسط کشت و کشتار سراغ هوندامو میگیرم و تنها چیزی که ممکنه آرومم کنه صحبت در مورد دوغی ِ که صبح به جای ذغال اخته خوردم.من دوست داشتنمو جوری میگم که هیشکی نمیگه.اما مردم عاشق چی ان؟ عاشق کلیشه.عاشق گفتن مکررات و کارای کپی شده.من میگم عشقم بهت مثل لذت اون لحظه ایه که از فرط شاش بدو خودمو سمت آبریزگاه میرسونم.درست اون لحظه ی مکث قبل از اومدن اولین قطره.. اون سکوت..حس من به تو شبیه به همچین موقعیتیه.همه اینارو توو آرامش وقتی داریم سیب زمینی سرخ کرده یا هویج بستنی میخوریم میگم.اما انقدر خنگی که شاکی میشی.فکر میکنی مسخرت میکنم.سعی میکنم بحث رو بکشونم سمت شکمت.شکم قلمبه فرق میکنه با اون شکم ور اومده حاجی بازاریای خرفت.یه وجه اشتراک دیگه بین من و فابیان./یه شکم قلمبه با اندامی نرمال.صورت معمولی, پاهای معمولی,باسن معمولی با شکم گرده کوچیک تا وقتی تی شرت میپوشی کاملا معلوم باشه/حالا اینکه بقیه دوست ندارن یا براشون جذاب نیست به من ربطی نداره. اینا حسای واقعی من ان.اون شکم منبع آرامشه واسم.از بالشتی که از پَر قوهای جزیره الوشن پُر شده برام نرم تره.واکنش تو چیه جز اینکه تهمت میزنی ذهن کثیفی دارم و میگی باز پرت و پلا شروع شد؟همینی که هست.میتونی پاشی بری و من برای اینکه تا اینجا همراهیم کردی ازت تشکر میکنم.خب من مثه مریم حیدرزاد بی جنبه نیستم که با رفتنت شقایق های بیچاره رو رسوا کنم و انقدر دیوونه نشدم که شکایت ِ تورو به پیش مرغا ببرم. مثه زیتا ملکی ام نمیتونم عاشقانه بنویسم و سر یه کافه رفتن یا نرفتن زمین و آسمون رو بهم ببافم.مثل اون دختر بلاگره بلد نیستم بنویسم دلم گرفته و چهار هزراتا چشم ِ بز واسم خمار شن.مثه فرامرز فرحمهر که فکرشم نکن باشم.جاکشانه بذاری بری بعد دعامم پشت سرت باشه؟ببخشید که دیگه انقد دلم گنده نیست آرزو کنم بدون من حالت خوب باشه و بهت خوش بگذره..همش همینا بودن.من با این چیزا خوشحالم.سر ِ راهت داری میری به نفر بعدی بگو بیاد توو..
$ تنها شرطم واسه داشتن یه رابطه اینه که مطمئن باشم من از طرف جاکشترم و اونه که مجبوره تحملم کنه.