
هیچکدوم نخواستن بدونن این روزا چجوری میگذره.هیچ کس با خودش نگفت توو این روزگار این دختر چه بلایی سرش اومده که اینجوری محکم و سخت مونده؟کسی نیومد بگه فلانی خرت به چند من.بابا از خودش نپرسید دختری که تو پر قو بزرگ کردم چجوری تنها ایستاده و خم به ابرو نمیاره.جریان چیه که بابا حواسش به دندونای تیز شده نیست...اون روزا که کنایه میزد و میگفت دیگه باید بیرون ِ خونه جمعت کرد حالا ازم نمیپرسه چرا این روزا همش تو خونه ای؟اون پایین چی داره که چسبیدی به دیواراش؟تو اون مانیتور لعنتی, بین اون همه کتاب کسی هست که ما نمیبینیم؟چرا واسش سوال نشد ته رابطم چی شد؟چرا ماهی نفهمید با نیش و طعنه هاش قوی ترم نمیکنه.خوردم میکنه.کریستالای زرد ِ نازنینش تو بوفه با ارزشتره دل ِ ترک برداشته ی زندونی شده من بود؟هیچکدوم با خودشون نگفتن ما که صب تا شب خونه نیستیم کی مواظبه بوشوکِ؟کی اونقدر باهاش رفیق ِ که راز پسر تازه به بلوغ رسیدمونو میدونه؟مو قشنگ دیگه چرا؟ چرا وقتی با بغض میپره توو دلم و میگه چه خوب دلداری میدی. وقتی میام اینجا عقلم میاد سرجاشُ تازه میفهمم انقدرام مهم نیس.به عقل ناقصش نمیرسه دختره ی دبنگ تو این دورانُ گذروندی که انقد خوب بلدی چیکار کنی؟بعضی وقتا فکر میکنم اصلا منو نشناخته.. حتی عطای لعنتی با اون همه شعور نفهمید به جای تعریف و تحسین بهتره یه بار وسط شوخی جلو دهنمو بگیره و با لهجه مسخره بگه مری مرگتو بگو؟سعی کنه کنکاش کنه توو وجودمو ریشه دردُ بکشه بیرون.نه اینکه ظاهرمو ببینه و لبخند رضایت بزنه.و همه اونا که زدن پشتمو گفتن دمت گرم به ذهنشونم خطور نکرد که بپرسن تو تا حالا گریه کردی؟مگه میشه غم نداشت؟چرا نمیفهمن منم میتونم خشک بشم و بیفتم.
بر خلاف اونا من همیشه سرو بودم ... هیچکدوم نمیفهمن این سرو تشنه است ...
$ کوبیدن و دوباره قلمه زدن این سرو کار ِ خودته مهندس..