
فردا شب یعنی دوشنبه ساعت بیست باید حافظه ام را پاک کنم.باید یادم تو را فراموش.نباید بگذارم نگاهم به فولدرهای قبلی بخورد یا پستی در وبلاگ که تو را تداعی کند.نکند یادم بیاید که باید فردا شب موقع دیدنت بمیرم؟باید بگذارم برای وقتی دیگر.باید نفرت چشم هایم را پنهان کنم.باید زهر نیش ِ زبانم را بکشم.از یک ساعت قبلش دلشوره میگیرم میدانم.باید یادم برود که موقع حرص خوردن بهترین تیک جویدن لب پایینم است.باید آخرین تهدیدم که سوزاندن طحالت در چهارشنبه سوری بود را فراموش کنم.هر چقدر هم که از تلاقی دوری کنم صدایت در محیط میپیچد و در گوشم قارقار میکند.باید سلیطه درونم را بخوابانم وقتی شترق بر پشتم میزنی و میگویی چه بزرگ شدی.نباید بگذارم بفهمی تا یک هزارم ثانیه قبل که نگاهم به قیافه کج و کوله ات بخورد دلم برای غبغب آویزانت نان خیس خورده ای در دهان مورچه شده بود و حالا با دیدنت حس میکنم اضافی ترین آدم جمع هستی. لعنتی چرا Sleep ِ حافظه ام کار نمیکند؟ای وای! اصلا نکند یلدا امشب بوده و تمام شده؟چرا یادم نمی آید فرنوش امروز زنگ زد یا دیروز صبح؟چرا این تقویم روز های شمسی را نشان نمیدهد؟چرا انگشت های پایم یخ کرده؟چرا ناخن هایم بادمجونی شده؟باز هم تاثیرات هورمون ها؟به خاطر خداااا دختر...آروم باش.برای یه شبم که شده عقده ای بازی ُ بذار کنار و به Jean و Sneaker هایی که برات آورده فکر کن..