
با
شروع درد میفهمم که فقط خودم را دارم.برای همین همه را پس میزنم و میخزم گوشه ای از خلوتگاه تاریک نمور خودم.خودم را بغل میکنم.خودِ ضعیف و مغرورم را.جای درد را فشار میدهم.کاردی میزنم و دلداری میدهم و کمتر
موفق میشوم.سخت است که هیچ جایگزینی نیست.کلامی ندارم برای فراموشی این
درد ِ لعنتی.هم من و هم خودم میدانیم که راهی برای نسیان و تسکین وجود
ندارد.همین دانستن کار را خراب میکند.خودم به من قول داده است اگر وضع به همین
منوال پیش رود.من و خودم را باهم بکشد.
$ اگه سبزم ِ گوگوش حربه ای ِ که الان میتونه پرتم کنه به یه حال و هوای دیگه.
94/9/27
امیـدوارم خوبی حالت زودِ زود میسر بشه :))