
توی کتاب ِ معروفی خونده بود /اندیشیدن یعنی تغییر کردن/.به
اقتضای سن داشت رشد میکرد.حالاتش متغیر شده بود.همراه با بی ثباتی جسمی,
از روحیه ی پایداری هم برخوردار نبود.خودش به این مسئله اذعان داشت که روی
قول و قراراش نمیشه حساب باز کرد.از بعد آخرین رابطه ای که کشید بیرون و
خودشو شناخت به هیچ کس هیچ قولی نمی داد.نظرش این بود میثاق یعنی درگیر بودن,
اسیر و محدود شدن.یکی بهش گفت: ولی تو داری خیانت میکنی. گفت : اونی که به تو قول
داد من ِ دیروز بود. من پوست انداختم.امروز یه نفر دیگم.منو ببین! من الان
همون آدمی ام که باهاش قول و قرار گذاشتی؟ حتی خود تو .. وقتی وعده و
وعیدایی به من ِ دیروز دادی,یه جور دیگه بودی ولی الان توام عوض شدی ,توام
نو شدی.. ما حق نداریم همدیگرو مجبور به پایبندی ِ عهدی که دیروز دو نفر با
شکل و ساختار و در یه فضای دیگه ای باهم بستن کنیم. ما خیانت میکنیم تا اندیشه
بسازیم.تا بتونیم تغییر کنیم.قول دادن برای آدم ِ باهوش یعنی حماقت .