
اگر قرار باشه ده سال دیگه به پشت سر نگاه بندازم و ببینم چی بودم و چی شدم قطعا از این دوران به عنوان مرحله ی جانکاه در عین حال رضایت بخش زندگیم ازش یاد میکنم. دورانی پر از مسئولیت و جواب پس دادن.دورانی که پوستم غلفتی کنده شد تا بفهمم کار زیاد لزوما نشونه توانایی زیاد نیست.همه نتیجه میخوان و کسی به پروسه امر که با چه مصیبت و تقلایی به انتها رسیده توجه نداره.به قول 2017 تو تا ده شب مثل خر کار کنن اما وقتی نتونی به من گزارش بدی یعنی هیچ کاری نکردی.حق با اونه باید اسب باشم..آخ که چه روزایی داره سپری میشه .. تشبیهی از یه سیبُ که بندازی هوا هزارتا چرخ میخوره تا بیاد پایین.یه روز پر انرژی و باانگیزه.فرداش زیر خط ناامیدی در حد تصمیم گیری برای استعفا.یه روز آقای R میاد بهت آرامش میده و خیالت رو از همه چی راحت میکنه.فرداش 2017 می کوبوندت به دیوار و لهت میکنه.
باید جنگید.مبارزه,مبارزه است دیگه.فرقی نمیکنه.میخواد تلاش یه زن شصت ساله تووی یه روستای دورافتاده برای باسواد شدن باشه یا تلاش یه دختر جوون ِ مهاجر برای گرفتن PHD از دانشگاه هاروارد.یا تلاش کسی مثل من برای اثبات خودش به خودش که میتونه گلیمشو از آب بکشه. هر سه ما با تردید پیش میریم.هر سه ی ما در خفا می لرزیم و هر سه ما نیمه شب چشم هامون از امید برق میزنه...$ روحت قرین آرامش