
هر چه گردو مانده بود روی درخت ها, نارگیل
شده بود.حیران و نگران مانده بودم زیر ِ سقف آبی آسمان قلم به دست گمشده
لابلای برگ ها.آن سو تر لنزی,درحال ِ شکار لحظه ها.خط افق, ردیف موازی درخت
های کهنسال ناکام در رسیدن..جهان ِ موازی...موازیان به ناچاری..معلم ریاضی
مان گفته بود:دوخط موازی در بی نهایت بهم خواهند رسید.من ِ گمگشته کجا؟بی
نهایت کجا؟رسیدن به تو کجا؟
جان ِ من! خوشی ام پر و بال دادن به توست درنهایت, در اوج.موقع خواب..