
من
حتی در مورد رنگ خودمم اشتباه میکردم.خودمو نارنجی میدیدم.خودمو توو باغ
شعرای عباس معروفی رها کرده بودم.پرتغالارو با ولع میخوردم.نارنجارو تا
قطره آخر میمکیدم.به مانتوی خوشرنگ لیلی رشیدی فکر میکردم که چقدر دلم
خواستش..ترکیب دیوار لیمویی با یه روتختی نارنجی عزمم رو برای یه رنگ کاری حسابی جزم کرده بود. خیره
شدن به چهارتا چراغ نارنجی مودم می بُردتم روی دکمه های پیرهنش .اما چشم
باز کردم و دیدم محیط کارم آبیه. خودکار توی دستم آبیه.لباسای تنم
آبیه.آسمون بالاسرم آبیه.مربع های کوچیک این زیرم آبیه..یه فولدر با
محتویات دویست تا عکس به اسم blue دارم نه Orange. از همه شگفت انگیز تر..
چشماش آبیه.اون منو آبی میبینه.حالا همه زندگیم آبیه..