
آمدند , خوردند , خوابیدند, ریخت و پاش کردند ,بردند , رفتند, نوش جانشان.مرا با تلی
از کثافت تنها گذاشتند,فدای سرشان.قرار بعدی را باز همینجا گذاشتند ,
قدمشان سر چشم.موجبات مسرت را فراهم کردند و دقایقی لبخند به لبانم آوردند
چشم کف پایشان.تحمل اینها برای سگی همچون من تنها یک دلیل دارد آن هم آشنا
کردنم با..... جورجیاست.آره این اسم خیلی بهش
میاد.جورجیا...جورجیا؟جورج؟جورجی؟هاهاها.حالا که عطا نیست جایگزین مناسبی به نظر
میاد.خوشحالم که علی رغم همه تذکرهای من برای نیاوردن احدی غریبه جورجیا را
آوردند.برای این روزها که حال روحیم به شدت تخمی است و کم مانده بروم بغل
دست پسربچه ی سر چهارراه که وزن میکند بنشینم و سفره دلم را برایش باز
کنم,جورجیا دلداری دهنده خوبیست.یعنی به نظر که اینطور می آید.گفت
صفرکیلومترم.وقت دارم برای بزرگ شدن.آدمها در چهل سالگی راهی که رفتند را
برمیگردند یا از نو شروع میکنند بعد تو برای شش ماه زانوی غم بغل کرده
ای؟با تکان های این شکلی بهم نریز.تهدیدای زندگیست که از تو آدم ِ واقعی
میسازد. شعاریست اما باشد! بهش فکر میکنم... هنوز هم دارم فکر میکنم.وسط فرشی پر از
آشغال و تلی از ظرفای کثیف و صندلی های دمر شده دراز کشیدم و فکر میکنم...من
نیازی به استرس ندارم.فی الواقع جای خالی براش ندارم.زندگی بدون به دوش کشیدن اون بار اضافی هم تا حد کافی سخت هست...