
شخصیت ها وارد صحنه می شوند.علم ِ چادر را زمین میگذارند.چادر را بنا میکنند.وقت غروب است.با لبخندی که در حال چیدن سنگ ها برای درست کردن آتش ِ چند سیخ جگر است می پرسد جایمان را درست انتخاب کرده ایم؟ دستانی پر از فنجان به طلب چای ذغالی بعد از شام.. نیمه شب است.پهنه ی سرمه ای ِ پرستاره.
آفتاب صبحگاهی می تابد.راست روی دهانه چادر.از خواب میپرند.اما با صدای گنجشکان و تیغ نازک آفتاب. خشنود و سرمست از حالی که درختان پیرامون به وی داده اند.نیم چرخی میزند و بی کلامی به او خیره می شود. بی هیچ واژه ای پاسخش را میگیرد.چه چیز پوک تر از کلمه در این دم. لبخندِ عنابی اش را کش دار میکند و به سوی شاخه های سبز و انبوه بالای درختان می رود.نور کمرنگ آفتاب از کنار سرش سو سو میزند .سرش حائل میان مرد و آفتاب است.و با هر قدم که پیش میگذارد آفتاب چشم مرد را میزند.این بهار...این اردیبهشت حال دیگری دارد. به آنچه روبروست خیره میشود تا تصویری را که میبیند ثبت کند. که دلیلی باشد برای رجوع به آن.برای سالهای بعد از این.صدایی میشنود که دیگر صبر جایز نیست : /سیر آغوشت را بسپار.. دست هایت را گرد کن گرد ِ گردن من../
زهرای
کلاس زبان رو روی هوا زدم.توی آژانس هواپیمایی کار میکنه.اینکه چقدر اون
آژانس حرفه ایه, تورای خوبی داره یا نه برام مهم نیست.من باید برم.من این
سفر لعنتی رو باید برم. من 25 ام باید اون جا باشم. یکی باید پیدا بشه منو
ببره. منو همراهی کنه. من هنوز امید دارم. برای همین از غم از دست دادن
چیزی نمی نویسم.با اینکه دارم کویرت رو گوش میدم و گریه میکنم اما امید
دارم.. من میرم.
یک از فانتزی های هیجان انگیزم که خیلی هم دور از انتظار نیست اینه که یه روز اقوام ایرانی به جون هم بیفتند بعد من تور ایرانگردی بذارم توو میدونِ امام هر شهر / نطق گیتسبورگ / رو برای مردم از بـَر بگم..
عالیجناب ژاک برل :
اجرایتان مرا یاد ِ عشق های اسطوره ای می اندازد,
یاد اندوه جهانی پس از جدایی,
یاد شب های حزن انگیز تنهایی
و حسرت تمام بوسه های نکرده..
قطعاً که باید فضایی وجود داشته باشه آدم بره تووش سکوت کنه.بعد یه جا دیگه بره که تووش فریاد بکشه.
$ اینم از جمعه خیال انگیز...پاشم برم بخوابم که فردا صبح خرمنی از سند معوقه چشم به راهمن...
95/3/7
پارسال توو حراج زمستانه قشنگترین بوت ِ جیر ِ قهوه ای دنیا رو خریدم تا با کت ِ کرمی که دوسال پیش گرفتم سِت کنم و نشستم منتظر که زمستون بعد بیاد.حالا خیر سر ِ شانس قشنگم زمستون امسال بهاره.دریغ از یه فوت خنک.. برف که اگر دیدین سلام من و بوت رو بهش برسونید.کدوم آدم قشنگی پیش بینی کرده بود زمستون امسال سردترین زمستون نسبت به سالهای قبله؟ اصلا حس میکنم اینجا زندگی نمیکنم از بس هر جا میرم میگن هوا چه سرد شده بعد سرمو که بلند میکنم میبینم آسمون صافه و هوا آفتابِ .به قرآن خورشید هم حوصله اش سررفت از این همه تابیدن.
ای کاش خدا فقط یک در را برایم unblock میکرد.مثلا آن دری که من در جوار بانو کریستین لاگارد مشغول به تمرین حرکت تک پای باله در استخر روباز یک کشتی تفریحی هستم..
$ باقی درها رو خودم باز می کنم.
$$ گه ترین چیزی که یه آدم میتونه از زندگی بخواد, یه زندگی معمولیِ.
کلهم اجمعین شاهنامه رو حفظ بود.شب های بلند زمستون قبلِ خواب هر قسمتی شو تعریف میکرد.شب های تابستون متعلق بود به روایت داستانای آرسن لوپن..با آب و تاب و هیجان.دخترا با شنیدن قصه خاله سوسکه به گریه زاری می افتادن.حق داشتند تلویزیون که نبود.بایدم باور میکردند.تووی لاله زار خیاطی داشت.اهل رفیق و عرق و ورق و پایه شلم. اما هربار که با مامان جون توو خِشم میرفت به دو روز نشده بهترین لباس شب رو براش میدوخت و پیشکش میکرد..
بیست و یک سال از پدر ِ پدری که ندیدم به دلایل نامعلومی چهره منفوری در ذهن ساخته بودم و تصورم بر این بود مامان جون خدابیامرز زن زجر کشیده و مظلومی بوده که از سر ناچاری زن سابق شوهرشو دوست داشته و به خونش راه میداده.امشب بابا زیر کرسی درست یک ثانیه بعد از اینکه گفتم خیلی خوشحالم که پنجاه سال پیش به دنیا نیومدم و توو زمونه ای زندگی میکنم که مفهوم تکنولوژی رو میفهمم, حقایقی رو بر من آشکار کرد تا من به سرعت حرفمو پس بگیرم و بگم کاش زمان پدرت منم بودم.
$ الان فقط دلم میخواد چند دقیقه ای هم که شده این پدربزرگ باحالمو ببینم.پدربزرگ ِ خوبم, امشب بیا به خوابم.طوری در مورد تنگه پاناما , اقیانوس آرام , سنتوسای سنگاپور , بازدید از کارخانه پورش ِ اشتوتگارت, تفاوت طعم ماهی بوکاچو و پامپانوی دریای گرینلند و شباهت بوی رستوران های چینی با مستراح های ایرانی صحبت میکرد که گویی دیدن آن شگفتی ها تفریحات ِ دم دستی برای گذران ِ اوقات ِ بین التعطیلی اش است.کیبورد از تایپ رنجی که هنگام فکر کردن به چگونه زیستن او میبرم عاجز است..
یعنی اقیانوس را نخواهم دید و خواهم مرد؟
$ هر چی فکر میکنم به تعداد آدمهای اقیانوس ندیده در طول تاریخ بشریت, بیشتر مغموم و متاثر و افسرده میشم!
$ هرچی جلوتر میرم بیشتر درموردش نوشتنم میاد.کاش بیاد منو بگیره..
در برهه ی کنونی , سطح توقعم از زندگی خونه ای توی دشت ِ .درست وسط دشتی خالی از سکنه و آهنگ yesterday ِ بیتلز که بپیچه توی فضا.. بجاش این عکس هم بد نیست.البته در مقام آسپیرین بچه.
$ منت خدای را عزوجل که تعطیلی ِ فردا مفرح حیات است اما قربانتان گردم اینکه تعطیلی بعدی میره تا بیست و دو بهمن مضر ذاته هااا.بعدا Don't say I didn't say I didn't warn you
یکی از آرزوهام که توو زندگی بعد از سی سالگی براش متصورم اینه که سال ها تو محیطی که با شراب آشناست زندگی کنم. از تجربه سازنده ها استفاده کنم و ذائقه مو توو این مورد/ چون من طعم هارو خیلی خوب درک نمیکنم/ پرورش بدم تا شراب خوب رو از بد تشخیص بدم.و چون سال ساخت شراب به اندازه قدمتش اهمیت داره , اونقدر خبره بشم که بدونم مثلا فلان شراب ِ بهمان منطقه فرانسه به دلیل بارش فلان سال خوب از آب در نیومده.همینطور کوکتل هارو باترکیبشون یاد بگیرم و بدونم کدومشون واسه چه ساعتی از روز خوبه.یا فلان ویسکی ایرلند رو فیکشو فلان مارک تو بهمان نقطه جنوبی آمریکا میزنه خیلی بهتر یا بشکه ها از چه جنس چوبی باشن بهتر جا میفته و...الی آخر.
$ در حال حاضر برای رفع توهم بریم آواز تلفیقی گوش بدیم و دمنوش جوشیدمونُ بخوریم که خربزه آب ِ..
آخرین جرعه چاییش رو سر کشید.نگاهی سرسری به کتابام انداخت./ پـوف / رو بیرون آورد و ورق زد و گفت : کم کم داره به آرشیوت حسودیم میشه هااا..سرمو بالا گرفتم.پوزخندی زدم و با غرور گفتم : هه. پس بپا عقب نمونی. تو دلم اما.. حاضرم به ازای هر فیلم از اون آرشیوت یه دونه از این کتابارو واسه چهارشنبه سوری کنار بذارم.
$ مشکل اینجاست که هیچکدوممون نمیخوایم نفر اولی باشیم که تن به فداکاری میده..
$$ تا به آخر حوصلتون بکشه. CliCK
از بچگی تو مخمون کردن هوس چیز ِ بدیه و آدم اگه بخواد آدم باشه نباید
گرفتار هوس بشه.چرا بده؟ چرا نباید هوس کنیم بریم توو آغوش یکی گم بشیم؟ چرا
هوس نکنیم مثل مایه کتلت طوری توو بغلش فشرده بشیم که از انگشت و بازوش
بزنیم بیرون.چرا هوس بده ..؟
$ یجوری همدیگه رو بغل کنید که صدای خورد شدن دنده های طرفُ بشنوید.
مــــری, دختری در حسرت موهای بلند و وسوسه ی کوتاهــی دوباره.
چطور یه آدم میتونه انقد تمیز و مرتب باشه؟میری توو اتاقش انگار وارد اتاق یه دختر با سلیقه دم بخت شدی.تا روتختیشو مرتب نکنه از توو اتاق بیرون نمیاد.حتی جیناشم اتو شده توو کمد میذاره.توو این فصل هنوز شمعدونی هاش تر و تازه اس.حالا اتاق من گه دونی!اصطبل! موهام گلوله گلوله جلو آینه ریخته.لباسا از بس رو تخت موندن و له شدن دست و پا دراوردن خزیدن زیر تخت.از وقتی چای جوشُ اوردم توو اتاق لکه های چایی و نسکافه همه جا به چشم میخوره.رو زمین, رو دیوار.. قبلنا حساس بودم نمیذاشتم کسی با کفش رو منطقه ای که رفت و آمد دارم بیاد اما این روزا انقد گیجم که کفشای خودمه که همه جا جولون میده.Chicky هام هم به واسطه کاکتوس بودنشون هنوز سبزن وگرنه تا الان باید کود شده بودن.مایو هام همه خیس و بو گرفته توو ساکن و هر دفعه که میرم استخر میبینم که قبلی رو درنیوردم.نمیدونم چرا یادم میره بندازمشون توو ماشین لباس شویی.یه جفت جوراب بیشتر ندارم که اونارم گم کردم.الان سه روزه جوراب پارازین های ماهی رو با نیم بوت و کتونی میپوشم میرم سر کار.کوله ای که بردم شمال هنوز توو پارکینگِ. در مورد کتابا دیگه واقعا تقصیر من نیست.کتابخونه ای که دادم بسازن هنوز آماده نشده.به ماهی قول دادم در اسرع وقت همه چیو مرتب کنم و سر و سامون بدم.در اسرع وقت! اسرع وقت نه امروزه , نه فردا و نه آخر هفته...اسرع وقت یه وقتی ِ مثل روز مبادا.هر چه قدر بیشتر براش برنامه ریزی کنی دیرتر میاد.یه موقعم میبینی اصن نمیاد. میدونی.. من یه ساعت برنارد میخوام.
$ دارم مرغ سحر گوش میدم, فقط همین تیکه اش توو ذهنم میمونه و تکرار میکنم /بیشتر کن ... بیشتر کن/