اثـر انگشت

اینجا بیابان برهوتی است که رد پای یک اثر انگشت در آن بر جای مانده است.

اثـر انگشت

اینجا بیابان برهوتی است که رد پای یک اثر انگشت در آن بر جای مانده است.

۶ مطلب با موضوع «Fucked Up» ثبت شده است

یه مار افعی تووی گلوم چمبره زده و گه گاه سرشو تا زبون کوچیکه بالا میاره اما بیرون نمیاد.راه هر مواد خوراکی جز آب رو به روی دریچه معده ام مسدود کرده و همه چی رو پس میزنه.رو مبل دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی میز.پاهامو بالا میارم.نمیتونم اون بالا صافشون کنم.عضله هام درد میگیره.دستمو میارم بالا.پاهامو که به دستام میرسونم,کل بدنم به لرزش در میاد.حتی دکتر هم نتونست تشخیص بده گرمازده گیه یا به خاطر همزمان خوردن نرگسی با کشک بادمجون و شفته سماق و کالجوش.بهش اطمینان دادم که سیستم دفع قابل قبولی دارم و جز چهار بار اسفراغ پی در پی که کمکی به بیرون اومدن اون افعی کسکش نکرده علائم دیگه ای ندارم.چهل و اندی ساعته که دستگاه گوارشم از بالا تا پایین غیر فعال مونده و تمام اعضا و جوارحم تا تزریق سرم غذایی اعلان آتش بس دادن.از ماهی می پرسم به جز دعای پیشگیری از تب , دعایی برای مشکلات روده ای هم می دونه؟ چشم غره ای نصیبم میکنه و میگه به خاطر بی دین و ایمونیته که الان اینجایی..میگم اشتباه نکن این دست تطاول روزگاره/توی یه کتاب خوندم و دوست داشتم یه جا ازش استفاده کنم/ که ما باید تووی این لجنزار وقتتمون رو سپری کنیم وقتی معنی حرفامو نمیفهمه خودشو میزنه به نشنیدن.با حالتی که انگار ساعت ها توو فکر بوده میگه شاید داری سرما میخوری...


دراز به دراز رو تخت افتادم و به این فکر میکنم چه بلایی داره سرم میاد.به اینکه من نباید اینجا باشم و اگر نباید اینجا باشم کجا باید می بودم.رد نوری که از پنجره روی شکمم میتابه با نفسام بالا و پایین میشه.پاهامو تووی شکمم جمع میکنم اما این درد تسکین پذیر نیست.با دست و پاهام روی تخت نیم دایره میکشم.دلم میخواد انقدر اینکارو ادامه بدم تا زمین سوراخ بشه. انقدر بکنم که برسم به عمق زمین.بچسبم به داغی قلبش..یهو بسوزم نه ذره ذره.میخوام دست کنم توو دلم. رحم,معده و هرچی که مثل تیشه ضربه میزنه به دیواره هارو از جا بکنم.میخوام از جام بلند شم.کلی کار دارم.کلاسم دیر شده اما نمیتونم.نمیدونم تا کی دووم میارم... همه چیز الکی شده. الکی صبحا از خواب پا میشم, الکی صبحونه میخورم,الکی راه میرم. الکی حرف میزنمو الکی میخندم.این الکی پا شدن و حرف زدن از همشون برام زجرآورتره.گوشام از صدام کر شده.مردمکام تکون نمیخوره.نمیخوام بدنم با هیچ چیزی جز ملحفه تماس داشته باشه.باید توی سوراخای دماغم پنبه بذارم.این همه بو حالمو بهم میزنه..من الکی بین زنده ها می لولم.کی میخوان منو از این زندگی بندازن بیرون.توو سرم که هیچ چیزی احساس نمیکنم اما گاهی یه نقطه ی کوچیک نور که توو دلم سوسو میزنه رو می بینم که کاش نمی زد. این هر روز بیدار شدن و ادامه دادن مال همون لکه نور فاکامالاییه که کاش کامل ناپدید بشه و بذاره من تا ابد توو تاریکی بمونم.

$ دلم میخواهد آسمان چیز پاره شدنی می بود
  دلم میخواهد زمین,
  مردی بود که به زیر مشتهایم میگرفتمش
  همه حرف ها,همه حس ها
  همه چیز این جا قدیمی شده
  میدانی؟ چیزی برای زندگی پیدا نمی کنم..
  باید دوباره ترس هامان را آب و دانه دهیم
  قایق هامان را بیرون بیاوریم
  باید دوباره بر این خشکی پارو بزنیم..
  توهم...
  توهم ما را سرپا و زنده نگه می دارد..
  /شهرام شیدایی/
این دم دمای آخری اگر حال من را خواسته باشید که چی از این هویداتر که تنها نخواستنتان اینست باید بگویم همه عمر از آن زمان که چشم بر کودکی ِ پاک و مطهر خود بستم و قدم به مسیر شرر بار و خونخوار  بلوغ گذاشتم از فرآیند پریود از درد پریود از ماهیت پریود نالیده ام تا به امروز که همه ی پلنهای نوروزی/خانه تکانی بدن تکانی جیب تکانی و همه ی تکان دنی ها/ را گذاشته بودم برای امروز صبح.. استارت شروع تازه را نزده همه چی به گا رفت.دنیا متوقف شد.زمان ایستاد من بودم و تماشای لشکرشی مغول به مرز های تنم. من مانده ام و غرغرهای مادر. من مانده ام و نگاه های ترحم انگیز توام با طالع تو هم اینست ِ برادر. من مانده ام و دوست پسری خودخواه که  آخرین حرف سالش این بود تو افسردگی گرفته ای و در این اوضاع معلوم نیست کدام گوری گور به گور شده. من مانده ام و حسرت جور نشدن کنسرت ابی. من مانده ام و ساعت یازده /شبکه من و تو. من مانده ام و کیسه آبجوش. من مانده ام یک در میان چایی نبات هورت کشیدن و  تخمه ژاپنی شکستن. من مانده ام و سفره چیده نشده هفت سین. من مانده ام و این صفحه سفید وبلاگ. من در این سال پریودی غلت میزنم. می لولم. من همینجا می مانم.شماها همه بروید. سفر به سلامت.
1395/12/29
 

درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.درد دارم.و کاری که میکنم تمرکز روی درده. چیزی که هر ماه خواستم و میخوام خلاص شدن از شر این رحم کسکشه.میخوام دستمو فرو کنم توو و بکشمش بیرون. هیچی نمیخوام جز درد نکشیدنای هر ماه.بقیه دردا رو خودم میتونم سر و سامون بدم.این سیکل لعنتیه که دست من نیست.. منصفانه نیس.به هیچ وجه نمیتونم دردیو قبول کنم که کوچیک ترین دخالتی تووش ندارم که به من ربطی نداره.که میتونست نباشه.پوووووووف...کلکسیون یه زندگی نکبتی.چایی ریخت رو میز.

 

سرتا پا خشمم, یکپارچه عصبی ,تمام قد آشفته و سرشار از کینه. همه شم خالصانه و فی سبیل الله.کوچک ترین موجود متحرکی که بهم نزدیک بشه این پتانسیل رو درم بوجود میاره که مثل یه روانی فراری از آسایشگاه داد و هوار راه بندازم.از زمانِ تر زدنم که بیست و اندی ساعت میگذره به اندازه هشت گالن آب خوردم اما انگار هشتا تاباسکو رو یه جا سرکشیدم.نه هیچ آرامش و بی حسی توو خودم نمی بینم, که مدام یه کی داره بین قفسه سینه تا معدم مشعل دور میگردونه .میگه مری میدونی مشکلت چیه؟این خود درونم تازگیا زیادی داره جولان میده.میپرسم چیه؟ اینه که جی کی اسباب بازی میخواد و آدمی که داره باهاش بازی میکنه گاهی وقتا یادش میره که فقط یه عروسکه.. این دیگه ضربه آخره..شلیک نهایی.خودم خودمو آتیش میزنه.شاید آهنگ رزمری بتونه منم مثل بچه توو آعوشش جا بده ..بتونه با لالایی خوابم کنه.بتون!خواهش میکنم.
1395/7/24
 

 

You Don't Understand and I can not Explain