
Come with me to night
گاهی رفیقت میره لبه بوم.نمیدونی میخواد بپره یا نه.نمیدونی داره فکر میکنه یا داره از منظره لذت میبره.کاری که میکنی اینه که چهارزانو میشینی رو زمین. دستت رو میذاری زیر چونت و تماشا میکنی.. صرفا هستی.ممکنه برگرده و پشت سرشو نگاه کنه.اونوقت تورو میبینه.همین کافیه.. که بدونه یه نفر هست.احتمال داره ساعت ها طول بکشه.روزها ..سالها..حتی امکان داره برای یک لحظه مژه رو هم بذاری و وقتی چشم باز کردی ببینی رفیقت لبه بوم نیست.هراسون بلند میشی و دقیق که نگاه میکنی میبینی رفقیت پریده یا به پایین.یا به یه بوم دیگه.. ولی صبر میکنی به این امید که قبل پریدن نگات کنه و نپره.
من ایستادم لبه بوم.نه برای اینکه مطمئنم پشت سرم , توی راهرو , توی پلکان , توی ساختمون و توی شهر کسی منتظرم نیست. نه این که میخوام بپرم یا شک دارم این ارتفاع برای مردن کافی نباشه.نه ..
من میخوام لب به لبِ لبه بوم زندگــی کنم.اوج بگیرم.تعادل رو برقرار کنم.من تعادل رو برقرار میکنم.
?won't you come with me tonight