
$جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد میزنه/زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه/کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره/پای برده های شب اسیر زنجیر غمه/دلم از تاریکی ها خسته شده/همه درها به روم بسته شده/ من اسیر سایه های شب شدم/شب اسیر تور سرده آسمون/پا به پای سایه ها باید برم/همه شب به شهر تاریک جنون/دلم از تاریکی ها خسته شده/همه درها به رو بسته شده/چراغ ستاره من رو به خاموشی میره/بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره/تاریکی با پنجه های سردش از راه میرسه/توی خاک سرد قلبم بذر کینه میکاره/دلم از تاریکی ها خسته شده/همه درها به روم بسته شده/مرغ شومی پشت دیوار دلم/خودشو اینور و اونور میزنه/تو رگای خسته سرد تنم/ترس مردن داره پرپر میزنه/دلم از تاریکی ها خسته شده/همه درها به روم بسته شده
$ اسیر شب
$$ چرا هیچکس تو را نمیشناسد؟ نمی شنود؟نمی فهمد؟چرا باب میلشان نیستی؟چرا دوستت ندارند؟تویی که طنین صدایت شبانگاهان ِ تاریک را در جان آدمی روشن میکند؟تویی که به حق میدانی ذات ِ تاریکی چیست.بگو به منی که نمیخواهم هیچ نقطه سیاه و مبهمی را حتی در دوردست ها ببینم.بگو برایم از سایه های زنجیره ای که هر لحظه تنگ تر می شود.ظلماتی که هر چه جلوتر میروم پررنگ تر و گسترده تر می شود.بعد بوووومب منفجر می شود و همه چیز را در خود آمیخته می کند.بگو هر آنچه که دانی که من هم خسته ام..