
فرقی نمیکنه من ِ استخونی وا اومده یه جسم سبک مثل کاغذ رو پرت کنم یا هرکول ِ قهرمان.هیچ نیرویی نمیتونه اونو حرکت بده تا به هدف بخوره یا مسیری طولاتی رو طی کنه.جرم ناکافیِ کاغذ باعث میشه اون همون نزدیکی نقش زمین بشه. حکایت سخن های والا و ارزشمند بزرگانیه که تو گوش یه احمق گفته بشه.تاثیر که نداره به قول کیتز مثل این میمونه که بخوای ذغال را با صابون سفید کنی.
خروجی عمل من و هرکول با هم یکیه.کاغذ هامونم همون A4معروفه.حالا فرقی نمیکنه کاغذ رو سنگ بیفته یا رو چمن.همونطور که سرانجام من و سقراط هم یه مستطیل خاکیه و هردومونم از**مادرمون بیرون اومدیم.استناد میکنم به این ابیات خیام که میگه در دایرهای که آمد و رفتن ماست/او را نه بدایت نه نهایت پیداست/ کس می نزند دمی در این معنی راست /کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست.
خودمو
گذاشتم جای کاغذه جای اون احمقه/اینو همیشه به خاطرت نگه دار که من
احمقم.توام احمقی.اما متوجه تفاوتش باش./ .آره خیام جون می نوشم و ندانم از کجا آمده
ام/خوش هستم که ندانم به کجا خواهم رفت.سر و ته اش, شروع و پایانش اصلا
برام مهم نیست.مسیری که قراره طی کنم برام مهمه.نحوه اوج و فرودمه که دغدغه
هامو شکل میده.مشکل من و سقراط و ارسطو و افلاطون که من هنوز و اونا بازه
زمانی طولانی درگیرش بودن به زبون ساده امروزی میشه /یکی بیاد زندگی کردن
رو به من یاد بده/ یا اگر بخوایم کمی از عجز و بدبختی که پشت این جمله است
کاسته بشه و به صورت معما حل بشه میگیم / چه شکلی باید زندگی کنم؟/ دیدگاهاتون محترم اما میخواید بگید از سقراط و ارسطو و افلاطون بیشتر میدونید؟Oki. پس بیاید شروع کنیم.این اعتماد به نفس رو از کجا آوردید؟