یکی از دلخوشی های زندگیم این بوده که توو معرفیم از
کلیشه /در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد/ فارق بودم.این مسئله همونطور که
مایه افتخار نیست مایه سرافکندگی هم نیست.فقط از این بابت خوشحال بودم که
بر خلاف دوست و آشناهام هام یکسری عقاید متعصبانه کورکورانه و زورکی به
خوردم داده نشده.حق انتخاب داشتم برای گزینش آیین و مسلک خودم. اما
نمیدونستم قراره چیزی جاشو بگیره که صد برابر بدتر و منزجرکننده تره که
حاضر باشم در لوای مذهب کارایی که دوست دارم رو بکنم اما اینجوری دست و پام
بسته نباشه و اون چیزی نیست جزء آبرو و حیثیت.این اقتضای زندگی شهرستانیه که زندگیت زیر
ذره بین باشه.برای همینه که من نصف زندگیمو بین تهرون و کرج تقسیم
کردم.چون موندن دائم اینجا خفم میکنه. شنیدن و سر و کله زدن با افکار این
مردم حالمو بهم میزنه.بر خلاف دین که ممکنه از آباء و اجداد به ارث برد و
بعد ها با میل و آگاهانه تغییرش داد با وجود اینکه دین یه مقوله ثبت شده
است در مورد آبرو یکسری قواعد و پیمان های نانوشته وجود داره که هیچ
اختیاری برای حذف و تغییرش نیست.تووی دین تنها کافیه یکسری اعمال و
آموزه هارو انجام داد.اما آبروی یه نفر به کارهایه که انجام نمیده در حقیقت
یکسری قاعده که پر از /نباید/هاست. خوبی مذهب اکتسابی بودنشه اما آبرو
کاملا سلبی ِ و از بدو بریده شدن ناف باید چسبید این ناموس و شرف نداشته خانوادگی رو.
عمق فاجعه رو وقتی چشیدم که یه روز بابام
کشیدم کنار و بهم گفت : تو با هر شکل و قیافه و هرکی و هر جا که دوست داری
میتونی بری و بیای اما/این ولی و اما ها همیشه یه huge grim پشتشونه./ توو
شهری که داریم زندگی میکنیم نه!اونموقع حس دختر کدخدایی رو داشتم که از
همه طرف توسط دشمنای پدرش احاطه شده و منتظر گرفتن آتو ــَن تا کدخدا رو از
اعتبار بندازن.و درجواب چرای من گفت:ما داریم با این مردم زندگی میکنیم.تو
میتونی توو خلوت خودت توی این چهادیواری خونه یا بیرون از این شهر هرکار
که خواستی بکنی.اما توی این مرز خط کشی شده باید جوری که اکثریت میخوان
رفتار کنی تا کله پات نکنن.تا موقعی که کارت پیششون گیر کرد سنگ جلو پات
نندازن.تو میتونی از من و مادرت هم متنفر باشی اما مزایایی که برات داریم
این اجازه رو بهت نمیده تا بروزش بدی مگر وقتی که ریشه ای ازمون
بکنی.هیچوقت یه بعد قضیه که خودت باشی رو نبین.هیچوقت نذار آدمای بیرون
علیه ـِت متحد بشن.پس بابا ما با مردم زندگی نمیکنیم. ما /برای/ مردم نفس
می کشیم ...

$ برای همین آبروی نکبتی که بعد ها
بچه های من به اسم خرافه ازش یاد خواهند کرد من هیچوقت نتونستم تووی خیابون
دامن بپوشم چون اینجوری برداشت میشد که حتما اون زیر چیزی برای نشون دادن
دارم.نتونستم ساز موردعلاقه مو دنبال کنم.چون مردم شهر من کلاس موسیقی رو
یک محیط دربسته متشکل از یک دختر بی سر و پا و یک حرومزاده مو بلند دخترباز سیگاری و گاها معتاد تصور می کردند.البته ماهی اعتقاد داره من توو این
مورد باید خفه خون بگیرم چون کاری نبوده که نکرده باشم.اما خیلی کارا بوده
که من از نطفه اونارو خفه کردم و دیگه اصلا یادم نمیاد که چی بودن و چی
میخواستم ...