
از
وقتی آتلیه شونو فروختن دیگه جایی نداره.گاهی توی ماشین شاید..هرچند به
نظر میاد دیگه خسته اس.دیگه سیر شده و برای این شکل رابطه ها احساس پیری
میکنه.وقتی جدی صحبت فروش اومد وسط مخالف سرسخت بود.همه کار کرد که نشه.یه
روز درمونده و پریشون اما با همون غرور همیشگی زنگ زد و گفت یه کاری برام
بکن. از اون روز به بعد هر چند وقتی, خیلی خیلی کم میان اینجا.هماهنگی روز و
ساعت رو دقیق براشون انجام میدم تا هیچکدوم به مشکل بر نخوریم.وقتی تکست
میده finished. من میام خونه میشینم رو کاناپه و حس میکنم در این معاشقه چه
سهم بیرونی بزرگی دارم اما از درون چقدر فقیرم. نگاه به دور و بر میندازم و
با شواهدی که به جا گذاشتن تخیل میکنم.هه.. بعدشم خندم میگیره و با خودم
میگم توئه احمق مقدمات اولیه رو هم بلد نیستی.کافیه طرف صورتشو بیاره جلو و
تو جغد شی رو لبهاش.و مثل یکی از angri birdها بگی / What is lips? /
$
دیگه تو این دوره زمونه /واقعی/ هم نباید ناشی بود چه برسه بخوای اداشو در
بیاری.جلوی آینه تمرین کنید.شده با کاشی های حموم.حتی با مجسمه فیک سر
مسیح روی میز عسلی.