
من از خیابون بالایی بر میگشتم که مو قشنگ رو دیدم.مو قشنگ همون سَسَرِ که از وقتی موهاشو کوتاه کرده اطمینان انتخابش برای توانستن جذابترین پارتنر لزبین دنیا برای من بیشتر شده. ازش خواستم با من همراه بشه و کمی از ذرت مکزیکی مو بهش تعارف زدم. آخرین چیزی که یادم دارم توی کافه خوردیم دمنوش لیمو عسل بود.قبل ترش یه لیوان فراپه بود و قبلترش چیپس با پنیر.. حسین ت یکی از بهترین چیپس با پنیر درست کُن های دنیاست. وقتی از کافه زدیم بیرون مورچه های حامله ای بودیم که سنگین و با احتیاط راه میرفتیم. بین راه فضای سبزی بود که ترجیح دادیم کمی رو نیمکت هاش استراحت کنیم.نمیشد به اون سه تا پسر بچه موقع لیس زدن بستنی نگاه کنی و هوس بستنی قیفی های بابا اسماعیل رو نکنی. چه خوب که یکی از شعبه هاش اون طرف میدون بود. رو چمن ها نشستیم. خنکی هوا به صورتمون میزد و شاد بودیم از اینکه روز ها کوتاه شده. دو تا فاحشه فرشته نما بودیم که از بهشت فرار کرده بودیم.
«پرنده هارو میبینی؟ قد همونا احساس سبکی میکنم.»
«میای بریم آرایشگری یاد بگیریم؟ روزی دو سه تا عروسم داشته باشیم بارمونو بستیم.خودم حساب کردم آرایشگاه بغلی ما با اون فضاحتی که درست میکنه و ارزون تر از همه جام میگیره روزی یک و ششصدُ به جیب میزنه.با پشت میز نشینی پشکلم کف دستت نمیذارن بدبخت.حداقل برو کاشت ناخون رو یاد بگیر بقیه اش با من.»
«فکر میکنی الان روح کی تو بدنته؟شک ندارم روح نامیرای معصوم یه خوکچه هندی دست پرورده اینکاها داره توو بدن هرزه من دست و پا میزنه.»
«روح ناپلئون در آرامش کامل توو من به خواب رفته و ازم میخواد جلوی هر ناموافقی رو بگیرم و یکی بخوابونم تو گوشش.»
«ساعت یازده و هنوز کسی بهمون زنگ نزده.الان بهترین موقع برای فراره.»
«دیشب کی برد؟»
«طبق معمول!»
«لعنتی .. یه دفعم بهش بباز.بذار کل کل اش تموم شه تا مجبور نشده از ما کش بره. آشغال هنوز پول اون دفع رو بهم نداده.»
« تنها لطفم بهش این بود اجازه دادم با اون شانس گندش تو مسابقه بین کافه ای, هم گروهمون باشه.»
«من تشنمه.»
«پایه ای یکی از ویسکی های میلی رو کش بریم؟»
«حالت تهوع دارم.»
«خونه صورتیه که پنجره های آبی داره و مثل کیک خامه ای میمونه و وسط کوچه لقمان هست رو حتما دیدی.بریم جلوش بالا بیاریم؟»
«ممکنه تا اونجا نکشه ..»
«پس بدووووووو.»