توو وضعیت نامناسبی گیر کرده بودم.همه چی علیه من بود.اگه حرفشو قبول میکردم و از موضع ِ خودم که اون همه راجع بهش فکر کرده بودم, نه... اصلا تجربه اش کرده بودم دست بر میداشتم ممکن بود این طور برداشت بشه که آدم دهن بین و متزلزلی ام و به سرعت نگرشم تغییر میکنه. و از همه مهم تر هرچی که ت الان انجام دادم غلط بوده.در عین حال میتونستم n تا دلیل براش بیارم که این متد بهتر از اون یکیه.اما قدرتشو نداشتم.انگار تو لحظه مغزم از پردازش باز مونده بود و هر جمله ای که برای اثبات گفته هام از دهان خارج میشد ابهام آمیز بود.اصلا جوری بیان میکردم که نقض کردنش سهل ترین کار ممکن بود. همه بین دوراهی true و false گیر میکنن, من وسط مسیر درست لنگ در هوام. این مشکلی ِ که هر بار ازش فرار کردم و با جمله / مهم نیست کی چی فکر میکنه/ و /من بیش از این خودمو خسته نمیکنم/ رووش درپوش گذاشتم. اما این بار واقعا مهم بود. من به درستی حرفم اعتقاد داشتم. هرچی جلو تر میرفتیم بیشتر به شک می افتادم. اون متوجه پس بودن اوضام شده بود و حالا میخواست تا خرد و خاکشیر شدنم بتازونه. سر آخر تصمیم گرفتم به این دوئل خاتمه بدم. ازش وقت خریدم و چون فکر میکرد برنده میدون شده قبول کرد. حتی بیش از اونچه که من درخواست کرده بودم بهم زمان داد. برای به کرسی نشوندن حرفم / درواقع حقیقت امر/ , پیدا کردن استدلال های قوی و محکم و چیدنشون کنار هم جوری که دهنش بهم دوخته بشه یک ساعت کافی بود. بقیه بیست و سه ساعت رو داشتم به اغتشاشات و بی دست و پایی خودم هنگام مباحثه با دیگران فکر میکردم. چه قدرها که اثبات مطلوبیت , عمل آسوده ای نیست.