
سلانه سلانه تووی پیادرو میرفتم و توجهم به زن و مرد جلوییم بود.یک دفعه زن دستشو از دست مرد بیرون کشید و فریاد زد: خدا اگه میخواست ما از چشمای هم بفهمیم چمونه اصلا این زبون بی صاحابو بهمون نمیداد. مرد در سکوت به زن که به طرف دیگه ای خیابون رفت و سوار تاکسی شد نگاه کرد.بعد هم دستش رو درون جیب های کتش کرد و رفت.من هم رفتم.آدم های دوربرم هم گذشتند.کاسب ها مغازه هایشان را بستند.شب شد.روز شد.آدم ها ازدواج کردند.بچه دار شدند.بعضی برای بچه دارشدن به مشکل خوردند. دکتر رفتند.رحم کرایه کردند.قرص خورند. بعضی پول دکتر نداشتند..نذر کردند.دخیل بستند. بعضی ها هم طلاق گرفتند و شانسشان را بادیگری امتحان کردند.پیر شدند.اخته شدند. سرطان گرفتند. آلزایمر و پارکینسون و سیفلیس گرفتند.عده ای را سیل برد.عده ای زیر آوار ماندند و همه را قحطی کشت. جنگ دیدند.آوارگی,مرگ فرزند, مرگ پدر و مادر دیدند و دیدند و رفتند و آروزوهایشان را با خود چال کردند و در مرگ خود جاودانه شدند.