
یه زمانی انتظار میرفت من پرستار بوشوک باشم.انگار هر کاری که میکرد یا
باید انجامشون میداد به من مربوط می شد.مامان از در می اومد تو : بوشوک
کجاست مری؟ حواست مگه به برادرت نیس مری؟ بوشوک غذاشو خورده مری؟بوشوک
خوابیده مری؟لباساشو اتو کردی مری؟مسواکشو زده مری؟مگه تو نمیدونی اون
نمیتونه مواظب خودش مری؟ لگد زدی بهش مری؟انگشت وسطت رو چرا داری نشون میدی
مری؟
یه نفر نیس بگه حالا که نیاز دارم از یکی مراقبت کنم تو کحایی..؟
یه نفر نیس بگه حالا که نیاز دارم از یکی مراقبت کنم تو کحایی..؟