بار اول من سوگولی شاه بودم و تو خدمتکار حاکم.دفعه دوم من زیباترین لکاته بارانداز بودم و تو ناخدا یکم کشتی مرسک تایگریس , رفتی که دو ماه بعد برگردی که احتمالا تیر رها شده کله ات را دوشقه کرد یا کشتی ات غرق شد. بار سوم اوضاع خیلی پیچیده شد.حتی یادم نمانده کی مرد بود کی زن؟ بار چهارم تقصیر خودت بود.جنگ بود.من پرستار بودم و تو اسیر زخمی از جبهه دشمن.تصدق ِ جان دوستی ات! اینقدر فحش ناموسی به دکتری که پایت را بابت قانقاریا قطع کرد حواله کردی که تو همون نیم ساعتی که خوابم برد دارو ها را به موقع بهت نرساندند.آخر عزیزم جای مهمی را که نبریده بودند! بار پنجم هم که مرا نشاندی سر چهارراه گلوبندک یه بچه گذاشتی دست راستم و یه پلاکارد هم دادی دست چپم.گفتی جم نخور تا شب بیایم دنبالت.اگر بچه از تو و آن زنیکه پتیاره ای که گولت زد , بود باید بدانی که من تا شب صبر کردم. اما دقیق یادم نیست که چند شب گذشت و نیامدی برای همین او را با یک دوبل برگر معاوضه کردم. بار هفتم همین باریست که نمیتوانم بگویم.هم کلی ممیزی دارد هم باقی قضایا ... ولی قول میدهم این بار که به دنیا آمدم پیدایت کنم.خیلی زودتر از حالا.نه لحظه رفتن یا زخمی شدن یا مردنت.تا آنموقع دیگر مایه بدآموزی هم نیست.ولی تو هم کمی به خودت زحمت بده لطفا.تا اینجا همه نقشه ها و فتنه های مفتضح به من رسیده.یک بار هم که تو قبول زحمت کردی و شدی یه جاکش تمام عیار. هرجا میروم میگویند ابسشن داری.من فقط میگویم چرا آبمیوه فروشی ها به مغزشون نمیرسه که اول بستنی رو بریزن تو لیوان بعد آب هویج رو بریزن روش.نه اینکه اول آب هویج رو بریزن بعد بستنی رو شالاپی بندازن توش! این هم شد آخر و عاقبت من.منتظرم باش.