
خسته ام.. به اندازه ی کوه کندن فرهاد خسته ام...خسته شدم از جدا کردن فاکتور های رسمی و غیر رسمی..خسته شدم از بس دنبال حواله دویدم. خسته ام از بی نظمی و گندکاری..خسته ام از گه گیجه بازی های کربلایی..خسته ام از رد کردن لیست بیمه هایی که اسم من تووش نیس..خسته شدم از شیر مالیدن سر بقیه که چقدر از کارم راضی ام... خسته ام از بایگانی امدادویژه های دریافت شده..از کل سیستم کسب و کار و مجموعه نکبتی و بی درو پیکر ایران خوردو..خسته ام از این همه خستگی..میخوام بزنم بیرون.دو ماه پیش کدرخواست استعفامو دادم یاد اولین برخوردم با 2017 افتادم.پونزده آذر نود و چهار با خودم گفتم مری... بارتو بستی..این همون شتریه که میگن یه بار در خونه آدم میخوابه.کار خوب تووی یه جای خوب..بچسب بهش که چند روز دیگه میشه راحت جوون.اما چی شد..؟همش ادا و اطوار...همش دک و پز...همش کاغذ بازی.. خودمو به آب و آتیش زدم که خسته نشم..خیلی وقتا از خودم شور و اشتیاق نشون دادم.عطش واقعی به یادگیری..هر روز که میگذشت میگفتم فردا همه چی درست میشه هفته دیگه.. ماه ِ بعد... امیدوار بودم.رفتم جلو کلی هم پیشرفت کردم اما تهش یکی دستیُ کشید. وایسادم!
آدما در مواجه با زندگی دوتا انتخاب دارن : یا باهاش دست و پنجه نرم میکنند و تاوان شکست و پیروزی رو به جون میخرن یا تا لحظه مرگ انگل بودن رو بر میگزینند و بهش میچسبند.فکر میکنم روحیه ی من با انتخاب دوم سازگارتره...
موفق باشید