
بعد
از , از این شاخه به اون شاخه پریدنا و گریز از اون چشم های آبی.. 2017
امروز حجت رو بر من تمام کرد. گفت دلیل اون روزت بهم نچسبید.. باز دوباره
بگو.واقعا میخوای بری؟ حتی اگر همه مسئولیت رو از دوشت بر دارم؟ حتی اگر
پشتت دربیام و تا آخر, پای کار کنارت وایسم؟نظرت بر میگرده؟ داغ بودم. با خودم
گفتم تا حالا که درست نشده من بعدم نمیشه و نع ِ سفت و سختی به صورتش پرتاب
کردم.. وقتی اومدم اتاق خودم دودل شدم.دیوونه بازی در آوردم.چیکار کردم؟
پشیمون نشم؟ نگم کاش بیشتر زور میزدم؟آخه از این بیشتر؟ حس نادخ کننده ایه
بعد ها بفهمی میتونستی کاری بکنیُ نکردی..
95/4/20_اتاق شیشه ای 2017