
اینجا یک شهر کویریست با یک عالمه تابلوهای نئون رنگی خاک گرفته.خیابان هایش بی وقفه خاموش و روشن می شوند. پیاده روهای تنگش پر از آدمهاییست که برای رسیدن به قرارهایشان بی عذرخواهی بهم تنه میزنند. در مکانهای خلوت و نیمه روشن دست هم را می گیرند و همدیگر را می بوسند. تابلوهای نئون رنگی بالای سرشان چشمک میزند و موهای بلوند زنها یکی در میان نارنجی میشود.بوسه هاشان که تمام شد دست در کمر یکدیگر می اندازند, میروند پشت شیشه های دودی یک کافه گم و گور می شوند.
همیشه به این نقطه از شهر که میرسم خودم را جدا میکنم.میروم طرف لبه پشت بام می ایستم.به سیگار خاموش میلی پک عمیقی میزنم و رو به شهر با صدای خسته میکی رورک به فارسی به میلی میگم : / جهنم اینه که هر روز از خواب بیدار بشی و حتی ندونی چرا زنده ای../
1395/3/25