
ظهر تمام دیوانگی ها , گریه ها و مویرگهای پاره شده دیشب را به حمام بردم و شستم و عصر را باهم گذراندیم. همه کار کردم تا راضی و خوشحال باشد.برایش آهنگ Going to California ی Led zeppelin رو که عاشقشه گذاشتم.زیر بازی روشن و خاموش شدن چراغ ها و رسیدن تاریکی شب , پی در پی انگشت هایم را بوسید.تا جایی که قفسه سینه اش یاری کرد نفس های عمیق کشید تا بوی تنم فراموشش نشود.. غدد اشکی اش امان سیر دیدن نداد. تسلیم را در چشم هایش دیدم. میدانم او هم انعکاسش را در چشم هایم دید و اینگونه بود که روی نیمکت, کنار تیر چراغ برق نیمه سوزی با تماشای سراب امید برای مدت نامحدودی خداحافظی کردیم و این قصه تصویر ازلی و ابدی یک پایان و محبت مادرانه است در یک ذهن خیال پرداز شفاف.
$ بعضی مردا خیلی طفلی ان.خیلی درد میکشن.خیلی بدبختن..فقط مهربونی ِ بی منت و صادقانه یک زن میتونه کمکشون کنه.