
دیوونه نیس که با این بلاتکلیفی و زمینه سازی طولانی حال کنه.خوشش نمیاد وقتی از پیشت میاد به تو و رفتارات به تو نگاهات و هر چی که مربوط به تو میشه فکر کنه.نمیخواد به عنوان مهمترین دغدغه این روزاش در کانون توجه و افکارش جمع شده باشی.زبونی و نظری میخواد که خواستتو رک و پوست کنده بگی اما ته دلش از این شتاب واهمه داره و نوعی گستاخی میدونه حتی..
همینجایی که وایسادی خوبه.بیشتر از این بهش نزدیک نشو که اگر بشی میترسونیش.اونموقع یه دلقک ِ سردرگم میبینی ازش.یه اریکای ترحم برانگیز..که بعد با سرعتی بیشتر از اونکه تو بهش نزدیک بشی, ازت فاصله میگیره.اون اینجوریه...میترسه زخماشو ببینی یا خواسته هاشو به تمسخر بگیری..