
حتی
دوست ندارم راجع بهش فکر کنم چه برسه به اینکه بخوام بنویسمش.فکر کردن بهش
حالمو بهم میزنه.از خودم برای این ذهن معیوب و منحرف بدم میاد.مدام توو
سرم چرخ میزنه و متوجهم که داره رو عکس العملام, روی انتخابام تاثیر
میذاره.چقدر برای خودم, برای این افکار دریوزگیم متاسفم.میخواستم مثل همه
نباشم اما هستم و شاید خیلی بدتر از همه..چقدر از انسانیت ِ مدنظرم فاصله
دارم و انگار هیچ چیز مهمتر از اون و تصاحبش نیست.با اولین سکوت با اولین
فرو رفتن توو خودم مثل جرقه میاد وسط مغزم سفره شو میندازه و اونقدر ملچ
مولوچ میکنه که آب از دهن ِ دلم آویزون میشه.اینجاست که ذهن آتیششو به پا
کرده و توپُ انداخته توو زمین ِ دل.. بجنگم و ادامه بدم تا توپ رو گل
کنم؟یا زیرش بکشمُ بندازم اوت و خیال همه رو راحت کنم؟هرچند آدم وقتی به
این درجه تنفر نسبت به خودش میرسه یعنی وخامت اوضاعش قابل بهبودیه و
اونجوریام نحس نیست. منکر نیستم از قلقلکی که خودم مسببشم , اما کیه که
نخواد تو اوون تیله های آبی غرق بشه؟کیه که چشمشو به روی اون همه ثروت
ببنده اونم منی که مطمئنم همه مشکلات ِ زندگیم با پول حل میشه؟دارم خودمو
متقاعد میکنم که فقط از چندتا سوال و جواب ساده هیجان زده شدم و بزرگش
کردم.اون مردی نیست که من بتونم اغواگرش باشم و یا اجازه داشته باشم بهش نزدیک بشم.نباید بذارم خیالپردازی
کار دستم بده. اما اونی که از بیرون بهم راهنمایی میده و بهتر روی مسائلم
اِشراف داره نظرش چیز دیگه ای ِ..