
ظهر اون عصر آبرو بَـر بود که پنجمین لیوان هم شکست.بدون اینکه حواسم باشه اون دست لیوان تنها لیوانایی بود که داشتم و حالا یدونه دیگه ازش باقی مونده ,آب طالبی گرفتم,چایی دم کردم و نشستم منتظر.فقط تونستم یه لیوان آب طالبی بهش بدم و خودمم بگم میلی ندارم و با ولع خوردن اونو تماشا کنم.تا وقتی اونجا بود توو فکر این بودم که اگه ازم درخواست یه لیوان آب بکنه گند زده میشه به این عصرونه دونفری.فردا صبح اولین کاری که کردم یه دست لیوان و یه دست فنجون خریدم تا دیگه اونجوری توو هچل نیفتم.اما از اون روز, دیگه نه کسی اومد پیشم نه لیوانی شکست..