
سلام.این یک ماگ است, مستقر در یکی از مقرهای فرماندهیِ ام.وقتی خریدمش و با خودم به شرکت بردم یک شاخ پنداری بودم که گمان میبردم من فارغ التحصیل از آکسفورد, شما همه دیپلم ردی از مکتب خانه ای که حسنی جمعه ها میرفت.روزهای متمادی این ماگ را لبالب پر میکردم و جلوی کس و ناکس رژه میرفتم.به خیال اینکه گیر یک مشت بیسواد وسط بره بیابان افتاده ام..و میخواهم با شعار Work fucking harder به جنگل های استوایی نقب بزنم.حاضر بودم تمام آن دکتر مهندسا ,کاگرای سوله ساز پشت ساختمان, حتی وهابِ سرایدار که هر روز از سر بیکاری با 2017 قرار دارند و ساعتها در دفترش هر و کر راه می اندازند, با لبخند زدنی از تمسخر و یا سر تکان دادنی از تاسف یا پوکر فیس بودنی از کج فهمی مرا به گوشه کادر پرت میکردند اما خود ِ بی پدر مادرش با آن چشم های بی پدر مادرترش, ماگ را بالا نمیگرفت و نمیگفت /کاش همه کارمندا از این لیوانا داشتند/ و با نگاهی حاوی چشمک و قلب و ابر که به منزله فحش خوار و مادر بود مرا شرم زده برای سرکشی به انبار روانه نمی کرد..
ساعت دوازده و شش دقیقه ظهر پنج شنبه است.این سومین ماگ ِ پر از گوریل ِ که دارم میرم بالا.طبق برنامه یک ماگ هم جیره ساعت سه میشه برای اینکه وقتی میرم خونه اعصاب دست و پا شکسته ای درمقابل هجوم سوالات و صداها و امواج و واکنش ها داشته باشم.قطع به یقین ساعت هشت شب هم یک ماگ ِ دیگر به رگ های خونین ام تزریق میکنم اما باز هم ساعت ده که میشه چشام اتوماتیک وار روی هم میره.این همه کافئین کجا میره پس..؟ این دانشمندان چی رو اثبات کردن؟ یه مشت تلقین؟
$ الان دیگه وقتشه وزارت قهوه برزیل بهم زنگ بزنه و مراتب قدردانی و تشکر رو ازم بجا بیاره.$$ برای اینکه کمی از جو خفقان آور پاشایی که خواهرآن G در محیط پراکنده اندخلاص شویم : CliCK