اثـر انگشت

اینجا بیابان برهوتی است که رد پای یک اثر انگشت در آن بر جای مانده است.

اثـر انگشت

اینجا بیابان برهوتی است که رد پای یک اثر انگشت در آن بر جای مانده است.

۶ مطلب در ژوئن ۲۰۱۷ ثبت شده است


بگو دیگه مرد. یالا بگو.مثل همیشه که تعریف میکنی.
تو که همشو خودت از بری.چی بهت بگم آخه؟این بار تو بگو.
نه. تو بگو. من یه چیزایی شو یادم میره.وقتی تو میگی من کیف میکنم.
ما آدم های تنهایی هستیم زن.خونواده هامون اونقد پول ندارن که به ما کمک کنن.اما عوضش یه آینده ای داریم.تو نباید نیگاه به دخترای دیگه بکنی که همه آرزشون پوشیدن لباس سفید و پرت کردن دسته گلِ.منم کاری به هنزر و پنزرایی که میاری ندارم. ما باید حسابگر باشیم.باید کار کنیم.ما سخت کار میکنیم.بعد پولامونو میذاریم رو هم یه جریب زمین میخریم.هر جا که تو بخوای.یه گاو میخریم با چندتا مرغ و خروس.لازم نیست تو کاراشونو بکنی.من همه چیو ردیف میکنم.تو ققط شیر داغ کن و هر روز صبح از اون املت ایتالیاییات درست کن. ما باید با درامد خودمون زندگی رو بچرخونیم زن.حالیته؟
میفهمم.پرنده هم داشته باشیم.بازم بگو.بگو که توو باغچه قراره چی بکاریم؟چجوری به پرنده آب و دونه بدیم.چجوری سرشیر درست میکنی که شل و آبکی نشه؟بگو دوست داری شال زرشکی برات ببافم.چرا نمیگی.بگو توو زمستون هیزم میاری تا گرم بشیم.اینارم بگو مرد.
بابا تو همه رو میدونی. بقیه شو تو بگو.
نه تو بگو.. من بگم اونجور نمیشه.یالا بگو دیگه.
خب,ما قراره زمینو تقسیم کنیم و یه تیکه شو شاهی و ریحون به کاریم.یه تیکه دیگشم پیاز و گوجه.اگر بریم جایی که بارون زیاد بیاد برات زیتونم میکارم.درخت میوه هارم خودت انتخاب کن.زمستون که هوا سرد میشه ما میریم زیر کرسی تخمه میشکنیم و واسه اونایی که مجبورن کار کنن دلسوزی می کنیم.بعضی وقتام که بارون میاد میریم رو شیروونی میشینیم و به صدای بارون گوش میدیدم.بعد من ساز دهنی مو از توو جیبم درمیارم و شروع میکنم به زدن.
دیوونه من خستم دیگه واسه امشب بسه.فقط یادت باشه ما نباید شبیه بقیه بشیم.
آره آره .. چون تو منو داری منم تورو.هیشکی مثل ما نیس.مرد میشه اون شعرو بخونی؟

ای بخت
همانند ماه
دگرگون می‌شوی،
همواره در حال کامل شدنی
یا هلال باریک شدن؛
زندگی نفرت‌انگیز
نخست ستم می‌کند
سپس تسکین می‌دهد
برای اینکه با ذهن بازی کند،
تنگدستی،
و قدرت
مانند یخ آب می‌شود.

سرنوشت دیوسرشت
و توخالی،
تو ای چرخ گردون،
بدنهاد هستی،
آسایش بی‌معنیست
و همیشه محو می‌شود،
در سایه
و حجاب
به من سرایت می‌کنی؛
اکنون از روی سرخوشی
پشت برهنهٔ خود را
به پیشگاه پلید تو خم می‌کنم.

در تندرستی
و معنویت
اکنون علیه من هستی،
همیشه اول می‌دهی
سپس بازپس می‌گیری
مانند یک برده.
در این ساعت
بی‌درنگ
ساز زهی خود را برمی‌دارم؛
زیرا که سرنوشت
نیرومند را به زمین می‌زند،
همه با من اشک بریزید!

به سودای تو مشغولم

ز غوغای جهان فارغ


$ وحشی


یه زمانی انتظار میرفت من پرستار بوشوک باشم.انگار هر کاری که میکرد یا باید انجامشون میداد به من مربوط می شد.مامان از در می اومد تو : بوشوک کجاست مری؟ حواست مگه به برادرت نیس مری؟ بوشوک غذاشو خورده مری؟بوشوک خوابیده مری؟لباساشو اتو کردی مری؟مسواکشو زده مری؟مگه تو نمیدونی اون نمیتونه مواظب خودش مری؟ لگد زدی بهش مری؟انگشت وسطت رو چرا داری نشون میدی مری؟

یه نفر نیس بگه حالا که نیاز دارم از یکی مراقبت کنم تو کحایی..؟

عود است زیر دامن

یا گـل در آستینت

یا مشک در گریبان

بنمای تا چه داری


$ سعدی ِ جلب است دیگر!
$$ عکس ادامه ای داشته که به همه شرحیات و توجیحات و ابهامات پایان میداد : شامل عضوی شکوه مند با قامتی متناسب و نه غول آسا.مزین به رگ هایی برجسته نه چندش آور زلفانی پیچ خورده و نه چندان پریشان سوار بر تنی مردانه و نه پراغراق.
$$$ چرا نامجو این بیت با مسما را در آهنگ نوبهاری قید نکرد در عجبم..

به اندازه گذران این چند صباح از زندگانی انرژی تخیله نشده ای دارم که حتی ورزش هم نتونست جبرانش کنه.بیشتر از اینکه غم انگیز باشه خطرناکه. ممکنه هیچ وقت فرصت تخلیه پیش نیاد. شاید هم اینقدر دیر بشه که هیچ چیز اهمیت نداشته باشه. من به هیجان و شور با دوز بالا احتیاج دارم. پس فارغ از منافع و جبهه گیری یا طرفداری از جناحی خاص فارغ از هرگونه اندیشه ای سیاسی عمیقا دلم میخواد این حملات گسترش پیدا کنه. وارد جنگ بشیم.کشته بدیم.قحطی بیاد.پیرهن تنمونو واسه زخم مجروحا جر بدیم. آواره بشیم.کمپ بزنیم.شاید توو اون بل بشو تونستیم کنار هم بخوابیم و با جک سوارتی اشک بریزیم :

How I survived the massacre I'll never understand
I've fought the fight as strong and hard as any other man

 

 


عطا میگه یکی از دلایلی که جذب سینمای روان پریش و برآشوبنده میشی روح مریض خودته.انکار نمیکنم.خیلی وقته فهمیدم ذهن مریض و کطافتی دارم و بجای اینکه به فکر درمان یا بهبود باشم این دیگ گه رو بیشتر هم میزنم.به جای این که چاله هارو پر کنم عمیق ترشون می کنم.انصافا بی التذاذ هم نیس.مثل بازی بچه ها توو گل و شل کوچه میمونه. چیزی که این روح مریض رو پروار تر از قبل میکنه فیلم دیدنه.کتاب خوندنه. انتخاب نویسنده و کارگردان های دیوونه و سادیسمیه.درست جایی از کتاب که نویسنده تعفن های درونی شو بالا میاره من اونجاهارو مثل بستنی قیفی  لیس میزنم.اون صحنه ای که کارگردان سر بازیگر فریاد میزنه  چوب توو ماتحتش فرو میکنه و موجب  جنون و هراسش میشه لحظه ارگاسم و پوزخندهای منه.
آدمای از درون پاشیده شده و هیستریکی مثل بانیسزوسکی از قضا آدم های آروم و خونسردی هستن.آدمهایی که آرامش توو وجودشون موج میزنه.به قول دنیس هاپر توو Apocalypse Now که در مورد براندو میگفت:سرهنگ ذهنش آرومه اما روحش عصبانیه.و عجیب که این شخصیت ها چه قدر برای من دلنشین اند چون واقعی اند. همه ی ما به دنبال سرکوب عقده های خویشیم که از جامعه تحمیل شده بادرجات متفاوت.عده ای در مقابلش مقاومت میکنیم و عده ای برای دست آویزی به خواسته هامون به استقبالش میریم..

An American Crime is based on the true story of the torture and murder of  Sylvia likens