

و روزهایی که گذشت :
عقل ِ راست ِ پایین رو که کشیدم از داناییم کم و به فضلم افزوده شد.میمونه این خالهای ریز ریزی که مثل علف هرز داره توو صورتم در میاد
میان ترم های بوشوک حکایت از اختلاف توجه و شکاف عمیق تمایز در قیاس با دورانی دوازده سالگی من, داره. اجحاف بزرگی که داره در حق این توله سگ خواهر مرده میشه کمی وژدانم رو تحت تاثیر قرار داده.
کار جدید, محل جدید,آدمای جدید,عادت کردن به وضعیت جدید در کنار هوای سرد...همه و همه سخته! به قول جی کی / لِجِن بِزِنِد دِرِش کِکِمالا/
رابطه
با جی کی اونجور که فکر میکردم پیش نمیره..مسلما بخشیش برای اینه که من
اون دختره پنج سال پیش نیستم. یه علاقه ی کهنه ی تردید آمیز ِ مازوخیستی
متصل به باریکه ای مو .تنها چیزی که سردیش رو میگیره سکس لایفیه که مطمئنم
جایگزین نداره. نمیدونم چمه...افکارم حول این میچرخه که یکی بیاد و جی کی
رو مثل یه تیکه آشغال بندازم دور...البته به عنوان ِ یه شی ِ محترم
غیرقابل استفاده که کلی خاطره باهاش دارم.سخته اما آخرش باید کند.
وقتی بسته ی هات چاکلت همزمان با تی بگ نعنایی با باکس کافی جوی با نونای سحر تموم بشه یعنی یه قدم مونده تا آخر دنیا.
ناخنای پام به طرز وحشیانه ای هم خوب بلند شدند هم خوب لاک خوردند.باهاشون حال میکنم.کاش یه ماهی مهمونم باشند.
سر فوت عمه عالی به درستی این جمله رسیدم : / عزا که عمومی باشه کم از عروسی نداره/حکایت عزاداری های محرم و صفرم همینه.
دیشب دنیای سوفی رو تموم کردم و امروز برای تنوع یه داستان کوتاه ِ 10 صحفه ای دانلود کردم.غیر از این که چشام کور شد, نه لذتی از خوندنش داشتم و نه سر ته شو فهیدم.بعد درک نمیکنم یه نفر / هتر / تونسته باشه کل فصلای کلیدر رو به صورت پی دی اف خونده باشه. How did you do, man؟؟؟؟؟
خب اینم از شانس ماست کسایی که باهشون اومدیم اینجا چندتا زن و شوهر جوونن و من و موقشنگ و مهران شامل بیتی از سعدی میشیم که میگه / یکی را دست حسرت بر بناگوش , یکی با آنکه میخواهد در آغوش / خلاصه که اینجوریاس.