اثـر انگشت

اینجا بیابان برهوتی است که رد پای یک اثر انگشت در آن بر جای مانده است.

اثـر انگشت

اینجا بیابان برهوتی است که رد پای یک اثر انگشت در آن بر جای مانده است.

۳ مطلب با موضوع «مـری کوپولو» ثبت شده است

وقتی پای تلفن ازم پرسید/میخوای چند روز بریم هواخوری؟/ پنج ثانیه وقت داشتم جواب بدم. اگر میخواستم سبک سنگین کنم و توو ذهنم برنامه بچینم مطمئنا تلفنو قطع می کرد.خیلی وقت بود ندیده بودمش و چقدر به این سفر احتیاج داشتم.اما با عطا..میدونستم که برای تعطیلات اومده و الان باید دربست در اختیار خواهر و خواهرزاده ی شفته اش باشه و این پیشنهادش یجور فداکاری بود.شبِ قبلِ حرکت به عطا مسیج زدم/میدونی که توو این سفر قرار نیس خوش بگذره فقط میریم که باد به کلمون بخوره.اگر میخوای خوش بگذرونی زنگ بزنم فرنوش یا الی/جواب داد/اونم درست میشه.فقط فلاسک یادت نره/

توو مسیر برگشت داشت با خودش یه شعری زمزمه می کرد..بلندتر بخون منم بشنوم. دو روزه این شعر رو مخمه. چرا؟ دیدی یه شعری رو صد سال پیش خوندیش اما امروز یه جور دیگه می فهمیش؟ چطور؟ هیچی ولش کن...

گذشت صبح که از خواب بیدار شدم با خودم همش گفتم:

چون باز سفید در شکاریم همه/با نفس و هوای نفس یاریم همه

گر پرده ز روی کارها بر گیرند/معلوم شود که در چه کاریم همه

شعره یجور دیگه شده امروز...میدونم.از این به بعد یجور دیگه اس.

$ /ابوسعید ابوالخیر/

دارم میرم از این شهر و از این آشوب و این غوغا
دلم خسته است ولی روزم همه افسوس و نیست فردا
به جز کابوس یک بن بست در پایان تلخ راه...
دارم میرم
رفتن به از ماندن شعری که میخوانم
من مسافرم چیزی جز رفتن نمیدانم
من جایی نمیشینم جایی نمیمانم..
دارم میرم
/کیوسک/
.
.
.
خدا به همرات ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد ...
/ابی/
10:10_1396/7/6

من در حالتی برگشتم که بازوی دست راستم کبود شده.چشام قرمزه.رگ های رون پام از هم داره در میره و مچای پام هم اندازه مچ پای فیل شده.اینا مسئله مهمی نیست.سفر خوبی بود.هر لحظه اش مردیم و خندیدیم و من میتونم اندازه صد و چهل و چهار ساعتی که کنار هم بودیم هفتصد و بیست ساعتشو خاطره تعریف کنم.اما حافظه ماهی کوچولوی نارنجی من در عرض چند روز میتونه فراموش کنه.میتونه یادم بره که لحظه آخر وسط جاده دوتا کله از ماشین بیرون زده بود و برامون شکلک در آورد و با بوق ممتد از کنارمون رد شد و ما دیگه سه نفر بی سر خر نبودیم. شش نفر بی سرخر بودیم.میشه یادم بره که دو بار رفتیم تو دل اسکانیا و سالم بیرون اومدیم. میتونم فراموش کنم دو تا احمق بودیم که بی خبر از همه جا زدیم به دل ارس و بر خلاف آرامش ظاهرش گرد بادی درش بود که ما رو به سمت خودش میکشید و اگر تیر هوایی پاسگاه مرزی نبود شاید ما هیچوقت بر نمیگشتیم. میتونه از یادم بره نگاه های دریده مردم تبریز رو . میتونم از یاد ببرم چجوری روز آخر دل واموندم توی لاله پارک پشت ویترین یه ساعت فروشی توی عقربه ثانیه شمار اون ساعت قهوه ای ِ لامصب جا موند. همه اینا به کنار ...

هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت

یادم نمیره صبح زود وقتی برای گرفتن آب تصفیه ,در ِ فلزی زنگ زده خونه که نه, بیشتر شبیه آلونک سرایداری بود رو زدم پیر مرد افتاده حالی با صدایی بم و رسا اما محذوف و چشمان سبز بی فروغ منو به داخل راهنمایی کرد. خونه بوی موندگی و تعفن میداد. شیشه های مشروب رو همه جا میشد دید.روی طاقچه , کف زمین , کنار پنجره و .. بله یک پیر مرد دائم الخمر ِ چرت و پرت گو جلوم وایساده بود و آدم ترسویی مثل من هر لحظه ممکن بود کار خرابی کنه و به رایحه خوش اونجا شمیم جدیدی اضافه کنه. سوالاتی پرسید و منو به نشستن دعوت کرد. مثل بچه ای حرف گوش کن که وعده شکلات توت فرنگی بهش دادن با اکراه روی صندلی چرک آلودی نشستم. گالن آب رو به زور  و هن هن کنان برد کنار در و باز سوال پرسید.سوالات شخصی .. و من نمیدونم چرا به همشون رک و راست عین حقیقت جواب میدادم.عزمم و جزم کردم که این آخرین پاسخیه که بهش میدم و بعد بلند میشم و میرم که بی مقدمه گفت چقدر این روسری بهت میاد.اینجا من یه نفس راحت از ته دل کشیدم  و حالا منم میتونستم از این بازی لذت ببرم. همیشه از دیدن آدمای مستِ پرت و پلا گو خوشم میاد. بشینی و تا موقع به خواب رفتن نگاشون کنی.از قدرت هوشیاریم استفاده کردم و سوالاتمو که با دیدن محیط و تصاویر اونجا به نظرم عجیب میومد ازش پرسیدم.مسخرش کردم.بهش خندیدم و اون مثل یه تیکه گوشت روی زمین نشسته بود و با آرامش و لبخند جواب میداد. از یه جایی به بعد دیگه من سوال نپرسیدم و اون گفت و گفت و گفت و من فقط نگاش میکردم به چشمای سبزش که با وجود کهولت سن هنوز درشت به نظر میومدن. میگفت کارمند دون پایه ساواک بوده که موقع انقلاب از ترس فرار میکنه و وقتی میخواسته از مرز رد بشه به پاش تیر میزنن.به خاطر همینه که یکم لنگ میزنه و اینجا میمونه.خرج زندگیشو از فروش سیگار میگذرونده و بعد ها وردست یه کشاورز کار میکرده.الانم پایین منطقه یه مارکتی هست که صب تا شب میره اونجا میشینه و اگر کاری بود بهش میسپرن.ازم خواست کشوی سومی کمد چوبی رو باز کنم و یه آلبوم قرمز رنگ رو از توش در بیارم.عکسا همه لابلای آلبوم قرار داشتن و هیچکدوم به ورقه ها چسبیده نشده بودن. بین گیره های آلبوم یه قلب کوچیک طلا بود که من ندیده بودمش ازم خواست گیره هارو بکشم و برش دارم.گفت این مال ِ اشرف پهلوی بوده که توی یکی از سخنرانی هاش ازش دزدیدم چون مادرمم عین همینو داشت و یه روز که رفتم سراغ جواهرتاش تا بفروشم دیدم نیست.این حق مادرم بود که گرفتم.حالا تو برش دار. مال تو. خندیدم از دروغایی که توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشد. قلب رو گذاشتم و رفتم سمت در.گالن رو برداشتم که دیدم پشت سرمه عین جن.مردک بی همه چیز.قلب رو گذاشت کف دستم و تق در و بست.دیگه هم ندیدمش. به کسی هم چیزی نگفتم چون نمیخواستم همونطور که من به اراجیف اون پیرپاتال خندیدم بقیه هم به کسشرای من بخندن.همه چیز ممکنه.کلی همه قصه سر هم کردم برای این چس مثقال قلب.شاید یادگاری معشوقه اشِ که شبیه اشرف بوده.شاید مال مادرش بوده که موقع مرگ بهش داده. شاید ..شاید.. من فکر میکنم مال هر ننه قمری بوده جز اشرف پهلوی. یعنی بهتره که اینجوری باور کنم.