
این سکوت از آن ما نیست
هیچ کس این سکوت را آرزو نکرده است
هیچ کس این سکوت را نخواسته است
با میز اشتباه گرفته می شود این سکوت
با هراس اشتباه گرفته می شود این سکوت
با رنج اشتباه گرفته می شود این سکوت
$ عمر لارا
$$ / CliCK /
جان اشتان بک را اولین بار به واسطه ی او شناختم.اتللو را دوشنبه ها با صدای او روخوانی می کردم.داور مورد علاقه ام در مسابقه 4321.چه مرگ غریب و غیر منتظره ای../صدرالدین شجره/
هرچی پول ته حساب مونده بود رو خرج کردم. الان دیگه باید کت پدر ژپتو رو بفروشم تا کرایه رفت و امدم جورشه و ژان والژانی طور شکمم رو سیر کنم.من همونم که میخواستم پولامو جمع کنم برم ویتنام.
جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد
لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد
رحمی که به این غمزدهاش بود نماندست
لطفی که به این بی سرو پا داشت ندارد
آن پادشه حسن ندانم چه خطا دید
کان لطف که نسبت به گدا داشت ندارد
گر یار خبردار شود از غم عاشق
جوری که به این قوم روا داشت ندارد
وحشی اگر از دیده رود خون عجبی نیست
کان گوشهٔ چشمی که به ما داشت ندارد
ندارد و ندارد که ندارد..
$ وحشی
غار ستایش_1396/2/14
دیشب وقتی مرجان گل گل دون سیمین غانم رو خوند مجلس عیش و طرب رو به روضه حضرت زهرا بدل کرد. چهره ی شکسته ناهید با موهای تمام سفید با پک های عمیق پی در پی هر چه قدرم که سعی کرد دلیل اشکهاش رو دود ِ غلیظ سیگار نشون بده و به صدای مرجان گوش نسپره نتونست.سکوتِ همه, جز این نمی طلبید. بغض این زن ِ پنجاه و شش ساله دل ِ تنگ ِ این زن شوهر دار به یاد آوردن خاطرات جوونی مادری که هنوز هم از عشق جوونیش دست بر نداشته و به شوق آن معشوق نوازنده توو این سن یادگیری تار رو پیش گرفته ... طرف دیگه مهوش ِ پنجاه و سه ساله, با گذشت ترین و صبور ترین زن تاریخ بشریت که لبخند از چهره گلگونش هیچگاه محو نمیشه, مادر دوم من به دیوار آشپر خونه تکیه زده و مطمئنم به عشق هفده سالگیش به دید زدن های یواشکی و در نهایت پافشاری به سر گرفتن این وصلت فکر میکنه و به الان .. به رنج ها تنگ دستی ها و خیانت های این زندگی چند ساله و پشیمونی پشیمونی از وصال شاید .. قهقه های غم انگیز رویا,کف زدن مابقی زن ها به نشانه داشتن دردی همسان.. وای که چه شبی بود دیشب.شبی گرفته و خراب.
چون ز شب نیمی بشد مستان همه بی خود شدند
مـا بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگـآر
$ حقش بود سخن عشق ِ استاد رو میذاشتم اما خب چه میشه کرد من شجریان باز نیستم.
بیکاریه و همور شدن و یللی تللی..ماهی دویست تا رمان قیچی شده بهم داده تا واسه گیفت هاش ازشون پاپیون دربیارم و تا پنج شنبه تحویلش بدم.داره کم کم بهم کار میده که به سمت و سوی خودش بچرخم...رفتم برای ثبت نام کلاس زبان که منشی محترمه با دستای مجید دلبندمش که توو هوا تاب میخورد فرمودند استاد محترم برای پاره ای از تحقیقات رهسپار بلاد کفر شدند و تا ماه آینده تشریف فرما نمیشن.منشی دکتر هدایت هم پشت تلفن با صدای دارکوبی که سرفه اش گرفته و همچنان درختو ول نمیکنه گفت به خدا من شرمنده روی گل شما هستم اما پذیرشامون حضوری شده اگه میخواید جز بیست نفر اول باشید قبل سه مطب ببینمتون.خدافظ.تق گوشیو قطع کرد.رفتم دندون پزشکی دکتره انقدر از مضرات لمینت گفت که میخواستم بهش بگم دکتر جون یا تو کاسب نیستی یا یه کلام بگو بلد نیستم..
اوضاع قاراش میش تر از این حرفاست.دو هفته دیگه عروسی مهرو و امید ِ . من و موقشنگ مثل شتر قربونی هفته ای دو سه روز باهاشون میریم تهرون و شب مثل جنازه های متورم بر می گردیم.روزای دیگه مثل کارمندی که اداره اش دیر شده صبح دست و صورت نشسته گیج و ویج لباس میپوشم تا مو قشنگ که میاد دنبالم معطل نشه وگرنه کله صبحی دستشو میذاره رو بوق و تا پاهای منو بیرون در ِ خونه نبینه دستشو برنمیداره.میریم که آفتاب بگیریم.لباسم واسه عروسی یه پیراهنِ سبز بلنده که از قضا اعضا و جوارحم عریان نیست اما من واسه تولدی که هفته بعد عروسیه دارم آماده میشم. البته تولد هم زنونه است و کیس مناسبی واسه این آدار وادارام وجود نداره. در واقع هدف اصلا آفتاب گرفتن نیست.تمام انگیزم شنا کردن تووی یه استخره مجانیه.ماهی طفلی فکر میکنه پارچ آب هویج هایی که شب به شب میخره میذاره توو یخچال و ما صبح با خودمون می بریم واسه خوردنه که فشارمون زیر آفتاب نیفته. نمیدونه همرو رو سر و تنمون خالی می کنیم و چه کثافت کاری راه میفته. دارم همه زورمو میزنم که روزی دوتا سیب بخورم و اُقّم نگیره.بعد از سه سال که اینجا اومدیم تازه یه دالون ِ چسکی ته ِ یکی از اتاقای پایین پیدا کردم که فقط چمدون ِ جهیزیه ماهی تووش بود.فکر کنم هر وقت میرفتم پایین بدون عینک بودم که تا حالا ندیدم.جووون میده سرتاسر رگال بزنم هرچی البسه است بچپونم تووش.ظرفای انباشته شده دو روز و سه شب رو شستم.بوشوک ِ شاشو واسه هر جرعه آبی که میخوره یه لیوان بر میداره و همرو روو کانتر ردیف میکنه.. انقدر دست توو لیوان کردم که انگشتام بهم چسبیده.دهنم بوی سیر میده. گوشوارم افتاده تووی توالت.ناخن پام شکسته.پول ندارم.بابا خرناس میکشه.یه چیز خوشمزه توو خونه پیدا نمیشه بخوریم.غروب پنج شنبه است.یه ستاره هم توی آسمونمون نیست.
چقدر زر زدم..کتف و فکم از جا در رفت.آخه عادت دارم همینطور که شترق شترق رو کیبورد میزنم بلند بلند بخونم. الان دیگه به نظرم برنج جوش اومده باید برم واسه آبکش کردنش..میخوام شام لوبیا پلو درست کنم ^_^ چه زندگی رویایی ای..دیگه آدم از این هستی چی میخواد؟ بپز, بخور بخواب بشور بساب بِشاش بَشّاش...دیگه از این بهتر نمیشه.واای خدا من چقدر خوشبختم آخه.. دارم پاره میشم از این همه توجهت.یکم منو به حال خودم بذار شاید قدرتو دونستم.
$ اینم فقط برای اینکه پست یه چیز به درد بخور تووش باشه :
بیا محض رضای خدا خفه خون بگیریم و نذاریم کلمات همه چیز رو خراب کنه...