اثـر انگشت

اینجا بیابان برهوتی است که رد پای یک اثر انگشت در آن بر جای مانده است.

اثـر انگشت

اینجا بیابان برهوتی است که رد پای یک اثر انگشت در آن بر جای مانده است.

۶۴ مطلب با موضوع «عصــر یخبندان» ثبت شده است

این سکوت از آن ما نیست

هیچ کس این سکوت را آرزو نکرده است

هیچ کس این سکوت را نخواسته است

با میز اشتباه گرفته می شود این سکوت

با هراس اشتباه گرفته می شود این سکوت

با رنج اشتباه گرفته می شود این سکوت


$ عمر لارا

$$ / CliCK /

جان اشتان بک را اولین بار به واسطه ی او شناختم.اتللو را دوشنبه ها با صدای او روخوانی می کردم.داور مورد علاقه ام در مسابقه 4321.چه مرگ غریب و غیر منتظره ای../صدرالدین شجره/

یه مار افعی تووی گلوم چمبره زده و گه گاه سرشو تا زبون کوچیکه بالا میاره اما بیرون نمیاد.راه هر مواد خوراکی جز آب رو به روی دریچه معده ام مسدود کرده و همه چی رو پس میزنه.رو مبل دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی میز.پاهامو بالا میارم.نمیتونم اون بالا صافشون کنم.عضله هام درد میگیره.دستمو میارم بالا.پاهامو که به دستام میرسونم,کل بدنم به لرزش در میاد.حتی دکتر هم نتونست تشخیص بده گرمازده گیه یا به خاطر همزمان خوردن نرگسی با کشک بادمجون و شفته سماق و کالجوش.بهش اطمینان دادم که سیستم دفع قابل قبولی دارم و جز چهار بار اسفراغ پی در پی که کمکی به بیرون اومدن اون افعی کسکش نکرده علائم دیگه ای ندارم.چهل و اندی ساعته که دستگاه گوارشم از بالا تا پایین غیر فعال مونده و تمام اعضا و جوارحم تا تزریق سرم غذایی اعلان آتش بس دادن.از ماهی می پرسم به جز دعای پیشگیری از تب , دعایی برای مشکلات روده ای هم می دونه؟ چشم غره ای نصیبم میکنه و میگه به خاطر بی دین و ایمونیته که الان اینجایی..میگم اشتباه نکن این دست تطاول روزگاره/توی یه کتاب خوندم و دوست داشتم یه جا ازش استفاده کنم/ که ما باید تووی این لجنزار وقتتمون رو سپری کنیم وقتی معنی حرفامو نمیفهمه خودشو میزنه به نشنیدن.با حالتی که انگار ساعت ها توو فکر بوده میگه شاید داری سرما میخوری...


عزیز جون مرد.همه خون گریه می کنند.من و بابا تماشا..

1396/12/27

به روایت یکشنبه..


 
1396/11/22


 
1396/10/21



در هر ساعت از شبانه روز از خانه بیرون میزند.تقلید میکند و هر روز اراده اش در خواستن و نخواستن بیشتر می شود.اینگونه است بزرگ شدن بوشوک..
1396/7/13
 
$ و دیگـر هیچ..
خیلی وقت بود نمیتونستم به موزیک گوش بدم.بالاخره از یه جایی باید بزنه بیرون..



$ I need you, I fucking need you
12:55_1396/5/11

هرچی پول ته حساب مونده بود رو خرج کردم. الان دیگه باید کت پدر ژپتو رو بفروشم تا کرایه رفت و امدم جورشه و ژان والژانی طور شکمم رو سیر کنم.من همونم که میخواستم پولامو جمع کنم برم ویتنام.

با این همه باز حاضر نیستم برگردم  به اون دوران...


جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد

لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد

رحمی که به این غمزده‌اش بود نماندست

لطفی که به این بی سرو پا داشت ندارد

آن پادشه حسن ندانم چه خطا دید

کان لطف که نسبت به گدا داشت ندارد

گر یار خبردار شود از غم عاشق

جوری که به این قوم روا داشت ندارد

وحشی اگر از دیده رود خون عجبی نیست

کان گوشهٔ چشمی که به ما داشت ندارد


ندارد و ندارد که ندارد..

$ وحشی

غار ستایش_1396/2/14

عیسی دمی کجاست

کـه احیای مـا کند..


$ حافظ

برگ تر خشک می شود به زمان
بـرگ چشمان مـا همیشه تـر است..

$ سعدی

آنچه هرگز شـرح نتوان کرد

یعنی حـال من..


$ وحشی

دیشب وقتی مرجان گل گل دون سیمین غانم رو خوند مجلس عیش و طرب رو به روضه حضرت زهرا بدل کرد. چهره ی شکسته  ناهید با موهای تمام سفید با پک های عمیق پی در پی هر چه قدرم که سعی کرد دلیل اشکهاش رو دود ِ غلیظ سیگار نشون بده و به صدای مرجان گوش نسپره نتونست.سکوتِ همه, جز این نمی طلبید. بغض این زن ِ پنجاه و شش ساله دل ِ تنگ ِ این زن شوهر دار  به یاد آوردن خاطرات جوونی مادری که هنوز هم از عشق جوونیش دست بر نداشته و به شوق آن معشوق نوازنده توو این سن یادگیری تار رو پیش گرفته ... طرف دیگه مهوش ِ پنجاه و سه ساله, با گذشت ترین و صبور ترین  زن تاریخ بشریت که لبخند از چهره گلگونش هیچگاه محو نمیشه, مادر دوم من به دیوار آشپر خونه تکیه زده و مطمئنم به عشق هفده سالگیش به دید زدن های یواشکی و در نهایت پافشاری به سر گرفتن این وصلت فکر میکنه و به الان .. به رنج ها تنگ دستی ها و خیانت های این زندگی چند ساله و پشیمونی پشیمونی از وصال شاید .. قهقه های غم انگیز رویا,کف زدن مابقی زن ها به نشانه داشتن دردی همسان.. وای که چه شبی بود دیشب.شبی گرفته و خراب.







1395/10/1

چون ز شب نیمی بشد مستان همه بی خود شدند

مـا بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگـآر



2:22 _1395/9/27


 

 

$ حقش بود سخن عشق ِ استاد رو میذاشتم اما خب چه میشه کرد من شجریان باز نیستم.


دوران افسردگی ناشی از بیکار شدن رو سپری میکنم.روز چشم باز میکنم , به قضات جواب میدم چرا کارمو ول کردم.شب چشامو رو هم میذارم و وکلا میپرسن غلط بعدیت واسه گذران مابقی زندگی چیه؟سوالیه که من باید ازشون بپرسم.چرا نمیکشین بیرون؟
فعلا قوه ی اینو دارم که شرح حال از زبون یه بزغاله رو بدم :
مثل خرس میخوابم.قد گاب میخورم, به اندازه خرم حالیم نیست.

$ و من زمان را می دیدم
  که تقسیم می شد در سه سطل بی معنی
  و ابدیت را می دیدم که مبدل می شد به تقویم
  و تقـویـم دشمنی می شد برای روح
  امـروز چـه کنیم
  فـــردا چـه کنیم
  همیشه چه کنیم؟
  /رضا صفریان/

$$ مقدماتی جام جهانی 2018/ بازی فرانسه_ هلند/ همش توو نخ گریزمن بودم...چرا انقدر به این بشر میاد از بین سکشوال ها gay باشه؟


یادم نمیاد هیژده سالگی چجوری گذشت.نفهمیدم بیست سالگی چه حسی داشت.الانم نمیدونم بیست و دو سالگی چه حال و هوایی باید داشته باشه.. ولی اینکه روز تولدت مقارن بشه با عید غدیر... واینکه بلا استثنا جمیعاً برای سادات بودن, بهت تبریک بگن /و نـه/ به خاطر زادروزت.. چندان خوشایند نیست.فی الواقع قضیه کمی مضحک به نظر میاد.

بیکاریه و همور شدن و یللی تللی..ماهی دویست تا رمان قیچی شده بهم داده تا واسه گیفت هاش ازشون پاپیون دربیارم و تا پنج شنبه تحویلش بدم.داره کم کم بهم کار میده که به سمت و سوی خودش بچرخم...رفتم برای ثبت نام کلاس زبان که منشی محترمه با دستای مجید دلبندمش که توو هوا تاب میخورد فرمودند استاد محترم برای پاره ای از تحقیقات رهسپار بلاد کفر شدند و تا ماه آینده تشریف فرما نمیشن.منشی دکتر هدایت هم پشت تلفن با صدای دارکوبی که سرفه اش گرفته و همچنان درختو ول نمیکنه گفت به خدا من شرمنده روی گل شما هستم اما پذیرشامون حضوری شده اگه میخواید جز بیست نفر اول باشید قبل سه مطب ببینمتون.خدافظ.تق گوشیو قطع کرد.رفتم دندون پزشکی دکتره انقدر از مضرات لمینت گفت که میخواستم بهش بگم دکتر جون یا تو کاسب نیستی یا یه کلام بگو بلد نیستم..

اوضاع قاراش میش تر از این حرفاست.دو هفته دیگه عروسی مهرو و امید ِ . من و موقشنگ مثل شتر قربونی هفته ای دو سه روز باهاشون میریم تهرون و شب مثل جنازه های متورم بر می گردیم.روزای دیگه مثل کارمندی که اداره اش دیر شده صبح دست و صورت نشسته گیج و ویج لباس میپوشم تا مو قشنگ که میاد دنبالم معطل نشه وگرنه کله صبحی دستشو میذاره رو بوق و تا پاهای منو بیرون در ِ خونه نبینه دستشو برنمیداره.میریم که آفتاب بگیریم.لباسم واسه عروسی یه پیراهنِ سبز بلنده که از قضا اعضا و جوارحم عریان نیست اما من واسه تولدی که هفته بعد عروسیه دارم آماده میشم. البته تولد هم زنونه است و کیس مناسبی واسه این آدار وادارام وجود نداره. در واقع هدف اصلا آفتاب گرفتن نیست.تمام انگیزم شنا کردن تووی یه استخره مجانیه.ماهی طفلی فکر میکنه پارچ آب هویج هایی که شب به شب میخره میذاره توو یخچال و ما صبح با خودمون می بریم واسه خوردنه که فشارمون زیر آفتاب نیفته. نمیدونه همرو رو سر و تنمون خالی می کنیم و چه کثافت کاری راه میفته. دارم همه زورمو میزنم که روزی دوتا سیب بخورم و اُقّم نگیره.بعد از سه سال که اینجا اومدیم تازه یه دالون ِ چسکی ته ِ یکی از اتاقای پایین پیدا کردم که فقط چمدون ِ جهیزیه ماهی تووش بود.فکر کنم هر وقت میرفتم پایین بدون عینک بودم که تا حالا ندیدم.جووون میده سرتاسر رگال بزنم هرچی البسه است بچپونم تووش.ظرفای انباشته شده دو روز و سه شب رو شستم.بوشوک ِ شاشو واسه هر جرعه آبی که میخوره یه لیوان بر میداره و همرو روو کانتر ردیف میکنه.. انقدر دست توو لیوان کردم که انگشتام بهم چسبیده.دهنم بوی سیر میده. گوشوارم افتاده تووی توالت.ناخن پام شکسته.پول ندارم.بابا خرناس میکشه.یه چیز خوشمزه توو خونه پیدا نمیشه بخوریم.غروب پنج شنبه است.یه ستاره هم توی آسمونمون نیست.

چقدر زر زدم..کتف و فکم از جا در رفت.آخه عادت دارم همینطور که شترق شترق رو کیبورد میزنم بلند بلند بخونم. الان دیگه به نظرم برنج جوش اومده باید برم واسه آبکش کردنش..میخوام شام لوبیا پلو درست کنم ^_^ چه زندگی رویایی ای..دیگه آدم از این هستی چی میخواد؟ بپز, بخور بخواب بشور بساب بِشاش بَشّاش...دیگه از این بهتر نمیشه.واای خدا من چقدر خوشبختم آخه.. دارم پاره میشم از این همه توجهت.یکم منو به حال خودم بذار شاید قدرتو دونستم.

$ اینم فقط برای اینکه پست یه چیز به درد بخور تووش باشه :

 

 

بیا محض رضای خدا خفه خون بگیریم و نذاریم کلمات همه چیز رو خراب کنه...



$ بخون ابی جوون که تا صبح باهم کار داریم برادر.. بخون.





بعضی شب ها مزخرفند.. باید عامل برهم زننده ای باشد.. که بیاید.